• • zeynab • 1117 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    خاطره ی جالبی نیس .. یادمه رو تخت بیمارستان بودمو یه صفحه بالا سرم بود داشت ازم عکس میگرفت :) بزرگ که شدم گفتن واسه 5 سالگیم بوده و مریض بودم


اگر چیزهایی بخوانید که با آن موافقید؛ هرگز چیزی یاد نخواهید گرفت..

  • Sara Eti 2871 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    خیلی چیزا از زمان بچگیم سه سالگی به بعد یادمه بر عکس الان که خیلی چیزارو یادم میره از اون موقع ها خیلی چیزا یادم میاد که حتی بقیه یادشون نیست جوری که خیلی وقتا باور نمیکنن من اون چیزارو یادمه ...خلاصه اونایی که میگن بزرگ میشی یادت میره دروغ میگن منکه یادم مونده:/ مثلا همون موقع ها ی پسرعمه داشتم مصطفی خیلی دوسش داشتم همیشه مراقبم بود برعکس بقیه که اکثرا اذیتم میکردن بعد یادمه ی بار خونشون بودم داداش کوچیکش اذیتم میکرد بعد اون برای اینکه ناراحت بودم از تو اب گرم کن برام فشفشه روشن کرد ۱۳سالگی فوت کرد


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!

  • بهار گلی 94 پاسخ رهگذر 1 سال

    من سه ساله که بودم یادمه از پله ها بالا و پایین میرفتم و فاصله پله ها زیاد بود برگشت نمیتونستی بیام هی جیغ میزدم که مامان بیا منو بگیر اتادم ( منو بگیر افتادم خخخ) ... بعد از اونم چهار سالگی دلم شکست رو یادمه یا چهار سالگی از یه ستون چوبی رفتم بالا یهو سرخوردم میخ پشت زانومو پاره کرد...آها اینو نگفتم که تو دوسالگی هم دوتا صندلی بادی آبی و صورتی داشتم یادمه خخخ

  • بهار گلی 94 پاسخ رهگذر 1 سال

    Sara Eti : خیلی چیزا از زمان بچگیم سه سالگی به بعد یادمه بر عکس الان که خیلی چیزارو یادم میره از اون موقع ها خیلی چیزا یادم میاد که حتی بقیه یادشون نیست جوری که خیلی وقتا باور نمیکنن من اون چیزارو یادمه ...خلاصه اونایی که میگن بزرگ میشی یادت میره دروغ میگن منکه یادم مونده:/ مثلا همون موقع ها ی پسرعمه داشتم مصطفی خیلی دوسش داشتم همیشه مراقبم بود برعکس بقیه که اکثرا اذیتم میکردن بعد یادمه ی بار خونشون بودم داداش کوچیکش اذیتم میکرد بعد اون برای اینکه ناراحت بودم از تو اب گرم کن برام فشفشه روشن کرد ۱۳سالگی فوت کرد

    ای جانم... خدا بیامرزدش... بخاطر قلب مهربونش خدا زود بردش پیش خودش

  • Maryam S 2419 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    چهارسالگیم ، واسه یه دفتر نقاشی انقد گریه کردم که بابام ساعت ۱۲شب نمیدونم از کجا واسم رفت خرید ، البته فک کنم چهار سالگی بود خخخخ


لبخندت برقرار ... محفلت گرم ... شادیت همیشگی ♥️ گروه: «Marya group♥️♥️»

  • Sh i Va 765 پاسخ 🏅🏅 1 سال

    یادم میاد با مامانم اینا بازار میرفتم خیلی کوچولو بودم شاید ۴-۵ساله


:♡:

  • Sara Eti 2871 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    بهار گلی : ای جانم... خدا بیامرزدش... بخاطر قلب مهربونش خدا زود بردش پیش خودش

    خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه اره خیلی مهربون بود کلا باهمه فرق داشت همیشه همه میگن مخصوصن بین خانواده پدریش بین نوه های پسری هم همینطور اگه زنده بود الان سیوخورده ای سالش بود:)


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!

  • بهار گلی 94 پاسخ رهگذر 1 سال

    Sara Eti : خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه اره خیلی مهربون بود کلا باهمه فرق داشت همیشه همه میگن مخصوصن بین خانواده پدریش بین نوه های پسری هم همینطور اگه زنده بود الان سیوخورده ای سالش بود:)

    چقدر وجود بعضی آدما برای قشنگ تر شدن دنیا لازمه ولی خب متاسفانه خیلی زود از دستشون میدیم

  • Sara Eti 2871 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    بهار گلی : چقدر وجود بعضی آدما برای قشنگ تر شدن دنیا لازمه ولی خب متاسفانه خیلی زود از دستشون میدیم

    اره واقعا:(((


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!

  • --- - 290 پاسخ 🏅 1 سال

    Sara Eti : خیلی چیزا از زمان بچگیم سه سالگی به بعد یادمه بر عکس الان که خیلی چیزارو یادم میره از اون موقع ها خیلی چیزا یادم میاد که حتی بقیه یادشون نیست جوری که خیلی وقتا باور نمیکنن من اون چیزارو یادمه ...خلاصه اونایی که میگن بزرگ میشی یادت میره دروغ میگن منکه یادم مونده:/ مثلا همون موقع ها ی پسرعمه داشتم مصطفی خیلی دوسش داشتم همیشه مراقبم بود برعکس بقیه که اکثرا اذیتم میکردن بعد یادمه ی بار خونشون بودم داداش کوچیکش اذیتم میکرد بعد اون برای اینکه ناراحت بودم از تو اب گرم کن برام فشفشه روشن کرد ۱۳سالگی فوت کرد

    منم دقیقا یکسری چیزایی یادمه برا زمانی که حتی حرفم نمیتونستم بزنم .. وقتی برا بقیه تعریف میکنم تعجب میکنن D:
    +خدا رحمت کنه پسر عمتو

  • Sara Eti 2871 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    اره حتی اونایی که ازم بزرگترن هم یادشون نیست:/ خدارفتگان شمارم بیامرزه


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!

  •     268 پاسخ 🏅 1 سال

    دور ترین چیزی که یادم میاد از 2 یا 3 سالگیمه ، خونمون دورِ سبزه میدون بود
    یادمه که تو راه رو آپارتمان بودم دختر همسایه مو هامو میکشید |: دیگه هیچی یادم نمیاد که چرا و چی بودُ کی بود
    ولی مامانم میگفت که اره شیطون بوده دختره |:

  • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 1220 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    من واس مامانم یه اتفاقاتی رو تعریف میکنم که جا میخوره چون اونا قبل از یک سالگی من اتفاق افتادن اما حتفظه کوتاه مدتم افتضاحه

  • ترمه R 180 پاسخ 🏅 1 سال

    مسافرت میرفتیم با پیکان قرمز پسر عمم فکر کنم 3 یا 4 سالگیم بود...

  • KAREN T.M 5339 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    2 سالگی که چکمه های پسر عموم پوشیدم وخوردم لبه پیاده رو و بین ابروهام شکافته شد/


طلوع تفسیر امید است «KAREN»

  • امیرعلی فردین 4659 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    خیلی کوچلو بودم و شیطون،
    شب خونه خاله ام جلوی تلوزیون خواب برد،
    یکم گذشت، احساس کردم شلوارم گرم شده
    یواشکی چشام باز کردم دیدم خیس شده خشتک شلوارم،
    همه هم بیدار بودن فیلم نگاه میکردن، موتده بودم چکار کنم،
    پسر خاله ام اومد کنارم گفت امیر پاشو برو خونه تون، جیش کردی تو شلوارت،
    منم قاطی کردم ،گرفتم کمرش زدمش زمین،
    تا میخورد کتکش زدم ،بعدشم تا خونه دویدم، یواشکی رفتم شلوارم عوض کردم،
    اومدم خوابیدم،
    تلفن زنگ زد، خالم بود جریان به مادر میگفت، منم رفتم زیر پتو از خجالت،
    مامانم بعد از تلفن اومد همینطور که زیر لب به شوهر خاله ام فحش میداد که مردک خجالت نمی کشد،....
    بابام گفت چی شد؟ گفت امیر خوابش برده خونه خاله اش ،شوهر خاله بیشعور تو خشتک شلوارم بچه آب گرم ریخته ،بعدم بیدارش کردن که بلند شو جیش کردی، چند فحشم بابام نثارش کرد، اومد بره دعوا کنه مادرم جلوش گرفت،
    تو عمرم هیچوقت اینقدر خوشحال نشده بودم، خخخخ
    ولی هیچوقت خونه خاله ام دیگه خوابم نبرد،
    خخخ

  • امیرعلی فردین 4659 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : من واس مامانم یه اتفاقاتی رو تعریف میکنم که جا میخوره چون اونا قبل از یک سالگی من اتفاق افتادن اما حتفظه کوتاه مدتم افتضاحه

    خاطرات مشترک همه نوزداها

  • امیرعلی فردین 4659 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    Maryam S : چهارسالگیم ، واسه یه دفتر نقاشی انقد گریه کردم که بابام ساعت ۱۲شب نمیدونم از کجا واسم رفت خرید ، البته فک کنم چهار سالگی بود خخخخ

    بیشتر رفتار های زیر ۷سالگی ،آدم ها توی سن بالاترم تکرار میشه،
    مثل لجبازی، جرزنی، نق زنی و ...تو یه کتاب روانشناسی خوندم


zoro


Hürr

  • سحر راد 1274 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    من ی چیزایی از دوسالگیم یادمه ...البته خیلی گذرا و مات شده
    از زمان از شیر گرفتنم ......


غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده .....

  • سحر راد 1274 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 1 سال

    امیرعلی فردین : خیلی کوچلو بودم و شیطون، شب خونه خاله ام جلوی تلوزیون خواب برد، یکم گذشت، احساس کردم شلوارم گرم شده یواشکی چشام باز کردم دیدم خیس شده خشتک شلوارم، همه هم بیدار بودن فیلم نگاه میکردن، موتده بودم چکار کنم، پسر خاله ام اومد کنارم گفت امیر پاشو برو خونه تون، جیش کردی تو شلوارت، منم قاطی کردم ،گرفتم کمرش زدمش زمین، تا میخورد کتکش زدم ،بعدشم تا خونه دویدم، یواشکی رفتم شلوارم عوض کردم، اومدم خوابیدم، تلفن زنگ زد، خالم بود جریان به مادر میگفت، منم رفتم زیر پتو از خجالت، مامانم بعد از تلفن اومد همینطور که زیر لب به شوهر خاله ام فحش میداد که مردک خجالت نمی کشد،.... بابام گفت چی شد؟ گفت امیر خوابش برده خونه خاله اش ،شوهر خاله بیشعور تو خشتک شلوارم بچه آب گرم ریخته ،بعدم بیدارش کردن که بلند شو جیش کردی، چند فحشم بابام نثارش کرد، اومد بره دعوا کنه مادرم جلوش گرفت، تو عمرم هیچوقت اینقدر خوشحال نشده بودم، خخخخ ولی هیچوقت خونه خاله ام دیگه خوابم نبرد، خخخ

    خیلی با مزه بود


غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده .....

  • آرمان ... 309 پاسخ 🏅🏅 1 سال

    روزی که ختنه شدم و یه مرد سیبیلو با یه چیزی که دسته آبی رنگی داشت اومد سراغم ..یعنی حتی صداشو هم یادمه چجوری بود ..جزییاتشم بماند دیگه خخخ

  • tosk_a Ra 147 پاسخ 🏅 1 سال

    نمیدونم خیلی کمرنگه یعنی اصلا یه چیزایه خیلی کمرنگی ازش یادمه خیلی کوچیک زودم
    مامان و بابام خونه نبودن تازه اسباب کشی کرده بودیم به تهران یادم نمیاد داداشم نبود من از تاریکی میترسیدم باکسی ام دوست نمیشدم
    بچه ارومی بودم برقا ساختمون رفت منم از تاریکی به شدت میترسم هنوزم بارون شدیدی میومد رعد و برق میزد پتو رو دور خودم پیچیده بودم یه ساعت گذشت خبری از کسی نشد یادمه خیلی میترسیدم بچه ها همه توی پارکینگ که اخرش به یه حیاط خیلی کوچولو وصل میشد جمع شده بودم هوا دیگه داشت خیلی تاریک میشد اجیم لج کرده بود و در اتاقشو بسته بود و خوابیده بود نمیزاشت برم پیشش رفتم تو پارکینگ پیش بچه ها ولی کسی توجهی نکرد ولی بعد منم کم کم وارد جمعشون شدم و شروع به خاله بازی نمیدونم چی شد که فقط من موندم تو حیاط بارون خیس خالیم کرده بود رفتم بالا کسی درو و برام باز نکرد
    رفتم خونه رو به روییمون یه دختر داشت میگفت با دخترش بازی کنم ولی من مامانمو می خواستم
    بالاخره امدن و بردنم باهاشون قهر بودم بالاخره فردا شد منم رفتم و دفتر درسای اجیمو از وسط پاره پوره کردم و گذاشتم توی کیفش که حسابمون صاف بشه
    :-)

  • Shayan محمدیان 258 پاسخ 🏅 1 سال

    من تولد یک یا دو سالگیمو یادمه که کیکم زمین چمن فوتبال بود :) از دو سه سالگی هم یادمه ولی خیلی کم و تک و توک