هر چیز که در جستن آنی، آنی... گروه: «☂ آوایِ باران ☂»

  • :(اَ اِ): 150 پاسخ 🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    سلام ☆ آره خوب یادمه تا ۴ سالگیم یه اردک طلایی از این ها که بادشون میکنن بزرگم بود تقریبا هم قد و قواره خودم خخخ همیشه همراهم بود یکی دوبار سوراخ شده بود برام پنچرگیری کرده بودن عموهام از بس غر زده بودم تا ۵ سالگی هنوز تو انباری جنازش بود همون جور تمیز و وصله دار ولی خب دیگه اون قسمت که باد میکردی و درپوش میخورد دیگه خراب شده بود بعدش ۴ تا ۶ سالگی یه سرویس چینی چای خوری علی عموم برام آورده بود خیلی دوسش داشتم ولی خب داداشم یه شیطنتی کرده بود و دیگه سرویس نبود خخخخخخ


هر کی گفت: دوستت هستم؛ بدون قراره در آینده در صف دشمنانت ببینیش؛ والسلام .

  • Desert Rose 761 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    :(اَ اِ): : سلام ☆ آره خوب یادمه تا ۴ سالگیم یه اردک طلایی از این ها که بادشون میکنن بزرگم بود تقریبا هم قد و قواره خودم خخخ همیشه همراهم بود یکی دوبار سوراخ شده بود برام پنچرگیری کرده بودن عموهام از بس غر زده بودم تا ۵ سالگی هنوز تو انباری جنازش بود همون جور تمیز و وصله دار ولی خب دیگه اون قسمت که باد میکردی و درپوش میخورد دیگه خراب شده بود (ehsasi) بعدش ۴ تا ۶ سالگی یه سرویس چینی چای خوری علی عموم برام آورده بود خیلی دوسش داشتم ولی خب داداشم یه شیطنتی کرده بود و دیگه سرویس نبود خخخخخخ (dokhtar1) (khejalati) (ehsasi)

    سلام ب روی ماهت .
    چه جالب
    منم از بچگیهام موتور قرمز گربه ایم یادمه با اون تفنگ رگباریاااا


هر چیز که در جستن آنی، آنی... گروه: «☂ آوایِ باران ☂»

  • Desert Rose 761 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    یه مغازه بود پیش خونمون ، چیزای کوچولو جینگول میفروخت، ارزون بودن نسبتا، پولام جمع میکردم میرفتیم با پسر عمم میخریدیم کیف میداد
    + یه کیک فروشی بود کنار خونمون هر روز عصر ازش کیک میخریدم مزه کیکاش هیچ جا پیدا نکردم دیگه
    + پفکایی که توشون عکس بازیگرا معروف فیلما اون موقع بود
    + مسافراتای دسته جمعی ۴۰ نفره
    همینا فعلا


هر چیز که در جستن آنی، آنی... گروه: «☂ آوایِ باران ☂»

  • Desert Rose 761 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    Desert Rose : یه مغازه بود پیش خونمون ، چیزای کوچولو جینگول میفروخت، ارزون بودن نسبتا، پولام جمع میکردم میرفتیم با پسر عمم میخریدیم کیف میداد + یه کیک فروشی بود کنار خونمون هر روز عصر ازش کیک میخریدم مزه کیکاش هیچ جا پیدا نکردم دیگه + پفکایی که توشون عکس بازیگرا معروف فیلما اون موقع بود + مسافراتای دسته جمعی ۴۰ نفره همینا فعلا (dd) (khandeh)

    خاطره یه دوست عزیز❤


هر چیز که در جستن آنی، آنی... گروه: «☂ آوایِ باران ☂»

  • ╋ - 1485 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    زیاد بودن -ولی اونی ک خیلی بش وابسته بودم یه تیر و کمون بود که خیلی دوسش داشتم تا 10سالگیم همرام بود همیشه -امّا خرابش کردن :(((


فاصله دلیلی برای دور بودن قلب ها نیست....! ♡

  • Khatereh ‌‌‌‌‌‌ 1268 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    چهارشنبه‌های هر هفته می‌رفتیم خونه مادربزرگم.. همون دل‌خوشی من بود..


تُنسى كأنك لم تكن.

  • Sara Eti 2871 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    منظور از دلخوشیو دقیق نمیدونم فقط یادمه سرگرمیام اسکیت بازی دوچرخه بازی شبا قایم بوشک بازی تو کوچه و کتاب داستانو کارتون دیدن بود وقتاییم که خیلی تنها بودم تو حیاط میرفتم رو تابی که زیر درخت خرمالو بود میشستمو با پاهام خودنو محکم هول میدادم یا وقتی افتاب بود روش میشستم چشلمو میبستم و به چیزای عجیب غریب فکر میکردم


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!

  • سین - 420 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    کتاب داستانای که داداشم برام میخرید ...دانشجو بود یه شهر دیگه هر وقت میومد کلی برام چیز می میاور


گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست!

  • mmđ _ 471 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    با خواهرم لی لی بازی میکردم!
    شاید باورت نشه ولی صبح میرفتیم حیاط تا خودِ شب:/
    حالا چجوری منِ پسر اون موقع شیفته لی لی بودم خدا میدونه !


دِلبر که جآن فرسود از او...♡

  • VAHID NN 378 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    میرفتیم خونه آقاجونم بعدش که مبخاستیم برگردیم خونه دایی م اینام اونجا بودن با پسرداییم گریه میکردیم مجبور میکردیم خانواده رو که مثلا شب اونجا بمونیم اینا دلخوشی بودن یا مثلا قلک از این کوزه ای ها من زود پر پول میکردم عشق میکردم بشکنمش خخخ چه خاطراتی یادمون آوردی بابا دمت گرم

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌Kosar 555 پاسخ 🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    دوچرخم و لوازم تحریر فروشی-یه دوچرخه قرمز داشتم که فقط ناها و شامُ میومدم خونه و تا شب بیرون بودم:)) و عاشق لوازم تحریر بودم، همه مدل استیکر با هر طرحی داشتم، همه مدل پاککن و تراشی که فکرشو بکنی میخریدم، به اندازه 12 سال تحصیلیم دفتر و دفترچه کوچیک داشتم،کلکسیون جمع میکردم کلا یه زمان:))) بچگی من تو همینا خلاصه میشه.


Hürr

  • :(اَ اِ): 150 پاسخ 🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    ╋ - : زیاد بودن -ولی اونی ک خیلی بش وابسته بودم یه تیر و کمون بود که خیلی دوسش داشتم تا 10سالگیم همرام بود همیشه -امّا خرابش کردن :(((

    وااای خدا تیر و کمون منم داشتم آقا باش قوطی میزدم چه کیفی داش؛ پسر خالم چش بسته ۳ سوت هدفش رو میزد ولی من یکم باس چشمای ارزنم رو جمتر میکردم و یه ژست خنده داری هم میگرفتم بعد انکار آلپاچینو هدف گیری کرده با کلی قر و فر هدف رو میزدم یه کیفی داش پسر خالم وسطای فیگورای من یه ۴ تا رو میزد و هی میگف اینو نیگا بزن دیگه ☆ :))


هر کی گفت: دوستت هستم؛ بدون قراره در آینده در صف دشمنانت ببینیش؛ والسلام .

  • :(اَ اِ): 150 پاسخ 🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    amir salimi : بچگی همه چیش دلخوشی بود..

    دقیقا ... هر چی دوستان گفتن دیدم عه منم کم و بیش درگیرش بودما... چقدر بچه گیامون یادش بخیر ☆♡


هر کی گفت: دوستت هستم؛ بدون قراره در آینده در صف دشمنانت ببینیش؛ والسلام .

  • ╋ - 1485 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    :(اَ اِ): : وااای خدا تیر و کمون منم داشتم آقا باش قوطی میزدم چه کیفی داش؛ پسر خالم چش بسته ۳ سوت هدفش رو میزد ولی من یکم باس چشمای ارزنم رو جمتر میکردم و یه ژست خنده داری هم میگرفتم بعد انکار آلپاچینو هدف گیری کرده با کلی قر و فر هدف رو میزدم یه کیفی داش پسر خالم وسطای فیگورای من یه ۴ تا رو میزد و هی میگف اینو نیگا بزن دیگه ☆ :))

    آره خیلی حال میدادD: _ ولی من هدفگیریم خیلی خوب بود D:


فاصله دلیلی برای دور بودن قلب ها نیست....! ♡

  • :(اَ اِ): 150 پاسخ 🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    پ مث پسر خاله من هستین البت ایشون گنجشک و کفتر میزدن که منم خیییلی بابتش دلخور بودم ... زرنگ بود تیر کمان دست گرفتن رو یادم داد تا از حظ هدف گیری مستفیض شیم و دس از سر گیر دادن به علاقه خشنش بر داریم و دیگه به جانش غر نزنیم ... آدم باس زرنگ باشه خخخ


هر کی گفت: دوستت هستم؛ بدون قراره در آینده در صف دشمنانت ببینیش؛ والسلام .

  • امید کرم زاده 275 پاسخ 🏅 4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    از سختی های زندگی فراموش میشن
    خارج از حد تصور زیبا یی و خوشی و شادی و نشاط و شادابی و طراوت و تازگی و تفریح و ورزش و سلامت


#در _امتداد_ نگاه _حسین_باشید #فاضله_هاشمی_غزل


هر طایفه ای به من گمانی دارد من زان خودم چنان که هستم،هستم.. گروه: «احــسـاོســِ مـــ ‍ن»


همگان بشرند؛ اما... تنها برخی ها انسانند گروه: «سلام بر صلح»