• دفتر خاطرات غربت

    56 پاسخ آغازکننده رهگذر

    دیگه حوصلم سر رفت اومدم بنویسم
    بله داشتم می گفتم
    البته تو فکر خودم میگفتم
    ذهنی حرف میزدم
    بذار بنویسم اصلا
    خب من ظاهرا ازدواج قشنگی نداشتم بدلیل مخالف بابا و سایرین
    دیگه زورکی با کلی مکافات خانوادمو مجبور کردم و ازدواج کردم و راضی هستم و زندگیم از قبل خیلی بهتره و به آرامش نسبی رسیدم
    به هر حال خونه خودمم و هر کار دلم بخواد میکنم که البته من نمیدونستم آدم بزرگتر که میشه دلش نمیخواد دیگه خیلی کارها بکنه و لذت یه سری کارها تو همون موقعی هست که بخوای انجام بدی .. بعدش دیگه فایده نداره
    میدونی هر وقت یکی ازدواج می کنه من دلم میگیره.. اخه میبینم مامان باباش پیشش هستن یه جهازی چیزی میدن و ..
    ولی من اینجور نبودم چون بابام گفته بود از تاریخ عقدت حق نداری خونه من پات بذاری .. منم از همون محضر رفتم پی زندگی خودم
    همه وسایل زندگی خودم کم کم خریدم و اوووه کلی قصه دور و دراز
    با اینکه برام خیلی چیزا لذتش از دست داده ولی نمیدونم چرا دلم در اون مواقع میگیره
    من الان همه چی دارم
    نیاز به هیچ کس ندارم
    اما موقعی که باید پدر مادر به وظایفشون عمل میکردن نکردن
    گرچه اون موقع من فقط فکر ازدواج و فرار از خانواده بودم و از خدام بود ولم کنن ولی همیشه ته دلم در اوج خوشی ها یه دل گرفتگی خاصی بود که نه میشه تعریف کرد نه میشه حل کرد
    فردا عقد دختر همسایه بالایی هست دخترش از من بزرگتره و خیلی از اون موقعه من عاقلتر.. همه دورش هستن .‌ بابا.. مامان.. برادر خواهر .. خیلی دلم گرفت
    چیزی نگفتم چون اگر محمد بفهمه ناراحت میشه و فکر میکنه من پیشش خوشبخت نیستم البته خیلی وقتا گفتم بعد قیافش دیدم دلم سوخته دیگه سعی کردم نگم
    ولش کن بابا جوگیر شدم و احساساتی
    من پیش خانوادم خوشبخت نبودم اگر بودم الان از یادآوری قبل حالم خوب میشد
    برم یه بستنی بخورم و الکی بگم گور بابای غم
    (soot) (gitar) (victory)

  • RaHa .. 56 پاسخ رهگذر 6 ماه پیش و 2 هفته قبل

    واقعا آدم هر چی سنش میره بالا حوصله دعوا هم نداره ها.. الان من یه روزه قهرم و سکوت پیشه کردم و حس خوبی دارم .. هیچ بحثی هم نکردم. کی حال داره دیگه اون یکی رو حالی کنه. خب بریم سر اصل مطلب .. امروز گفتم محمد این تحقیقمو انجام بده من حوصله ندارم یه تحقیق کلاسی اعصاب خورد کن بود محمدم ادا در آورد از زیرش در رفت خلاصه منم باهاش قهر کردم کلی البته منت کشی کرد که بیا دوباره توضیح بده انجامش میدم ولی جواب ندادم که.. اصلا تو این دوره زمونه رو هیشکی نمیشه حساب کرد... من نمیدونم آدما برا چی کنار همن.. کسی که حاضر نباشه یه تحقیق خشک خالی بنویسه ..تازه منم تو شرایط سردرد بد بودم این درخواست رو کردما.. اعصاب خورده ازش . دیگه تحریم تا ابد. دیگه فقط میرم رستوران غذا میخورم میام خونه میخوابم. اصلا بمن چ ربطی داره غذا مذا درست کنم . البته خیلی هم‌درست میکردم قبلش