• ... سوگل... 1032 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    خیلی زیادن
    یادم بیاد یکی یکی واست تعریف میکنم

    (◠‿◕)


بر سر آنم که گر ز دست براید دست به کاری زنم که غصه سر آید

  • 043 - 904 پاسخ 🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    الان که اینو پرسیدی همشون یادم شده:/


[ rely on yourself]

  • Pinar J 1177 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    وای یکی هست خیلی طولانی نمیشه گفت ولی همه خندیدم و دور هم که جمع می شدیم یادمون می افتاد همگی می خندیدیم باز

  • خزان خانوم 1194 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    همین چندروز پیش بود رفتم خرید کنم مغازه یارو میگه خودت کارت بکش
    منم کارت میزنم مبلغ رو میزنم به یارو میگم رمزت چنده
    یارو عین برق گرفته ها نگام کرد یکم بعدش گفت مغازه داری گفتم آره گفت اکثر کسانی که با پوز کار میکنن اینجورین


خزان عاشق

  • مهدی . 2210 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    اونی که الان اومد تو ذهنم اینه:
    بالای پشت بوم بودم با دو تا از داداشام
    پشت خونمون یه عالمه کیسه ریخته بودن میخواستیم بپریم ولی جرات نمیکردیم. تا اینکه یکی از داداشام رفت خونه. بعد چند دقیقه رفتیم پیشش گفتیم ما پریدیم رو کیسه‌ها خیلی حال داد تو هم بپر اونم باور کرد. رفتیم بالای پشت بوم اونم که مطمئن شده بود کاری نمیشه پرید رو کیسه‌ها من و داداش دیگم به هم نگاه کردیم گفتیم اها پس کاری نمیشه ما هم پریدیم. قیافه دادشم خیلی جالب بود:/


امضای خدا پای برگه آرزوهاتون

  • Sara Eti 2904 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    ی بار با دوستم داشتیم تو کوچه راه میرفتیم ی ماشین با دوتا پسر دم اذان اومدن گفتن نونوایی کجاست بعد من تو ذهنم داشتم دنبال نونوایی میگشتم اول گفتم سمت راسته بعد یادم اومد نه سمت چپه گفتم سمت چپ بعد یهو فهمیدم تو خیابونه ما اصن نونوایی نیست دارم ادرس نونوایی خیابون بقلی رو میدم:/ گفتم نمیدونم
    یادم پسره انقد خندیده بود تا برسه سرخیابون هی پاش میرفت رو ترمز ی قدم میرفت جلو باز میخندید پاش میرفت رو ترمز:/


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!

  • Sara Eti 2904 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    ی بار کوچولو بودیم رفتیم شمال بعد بقیه داشتن میگفتن بچه ها اسناعیل موکاشته ها توروش نگید بعد شب شام خونشون دعوت بودیم سر سفره همه نشسته بودن من مستقیم پاشدم رفتم بقل اسماعیل گفتم موهای خودته؟اونم گفت اره منم فکر میکردم عینه کلاه گیسه دست انداختم تو موهاش که بکنمش اخر بشگونم گرفت تا ولش کردم:/


تعارف که ندارم؛ جواب های، هویِ!


لبخندت برقرار ... محفلت گرم ... شادیت همیشگی ♥️ گروه: «Marya group♥️♥️»

  • ... سوگل... 1032 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 10 ماه پیش

    یادمه یه بار که عجله داشتم، پشت فرمون بودم، دوستمم بود،
    واسه اینکه از شر ترافیک راحت شم انداختم کوچه فرعی، کوچه هم خیلی تنگ بود
    از شانس بدم یک وانتی ضایعاتی جلو من بود، اهسته آهسته میرف...
    منم هر چی چراغ دادم، محل نکرد،
    یه چن بارم بوق زدم بازم محل نکرد...
    خلاصه از کوره در رفتم، سرمو از شبشه اوردم بیرون، سرش داد زدم، گفتم راهو باز کن...
    اونم کم نیاورد، واسه که لج ما رو در بیاره ماشینشو خاموش کرد، بلندگو شو برداشت گفت ، مجبوری صدای منو تحمل کنی و تا تونست آواز خوند...
    اخر سر چن نفر اومدن واسطه شدن تا از خر شیطون اومد پایین...
    ولی منو دوستم کلی بابتش خندیدیم...
    و هر بار همو میبینیم ازون داستان یادمون میاد میخندیم



بر سر آنم که گر ز دست براید دست به کاری زنم که غصه سر آید

  • کاوه . 17 پاسخ رهگذر 10 ماه پیش

    رفته بودم رادیو تست بدم
    داشتم متنی رو که دادنو میخوندم ک به اینجا رسید:
    اقای جان از شدت عصبانیت " کُلُفت " خود را بیرون کرد
    که کارگردان داد زد کلفَت
    کُلُفت چیه
    ینی همه چند دقیقه عرررررر میزدن

  • ندا شاد 42 پاسخ رهگذر 10 ماه پیش

    یه روز ظهر من اومدم برم پشت بوم مامانم رو صدا کنم
    چشمم خورد به آسانسور که روی طبقه 3 مونده بود و انگار گیر کرده بود
    چون سابقه داشت قبلا...پدرم هم گفته بود هروقت اینطوری شد برین بالا اتاقک آسانسور...یبار خاموش کنین و روشن کنین آسانسور رو تا ری استارت بشه
    منم نگران شدم که الان کدوم بنده خدایی مونده اونجا!
    سریع رفتم پشت بوم و وارد اتاقک شدم دیدم در جعبه کلیدها بازه...سریع ری استارت کردم و رفتم پایین دیدم آره حرکت کرد رفت همکف
    گفتم خداروشکر درست شد
    رفتم مامانمو که در حال رسیدگی به گلدونهاش در یه سمت دیگه پشت بوم صدا کنم که یه آقا مامانمو صدا کرد گفت حاج خانوم...منم چون روسری نداشتم همونجا موندم..
    آقاهه به مامانم گفته بود :شما آسانسور رو ری استارت کردین؟
    خلاصه....وقتی من داشتم عملیات کبری 11 رو انجام میدادم...طفلک تعمیر کار آسانسور رو سقف اتاقک بوده....ترسیده که یهو چرا اتاقک حرکت کرد؟؟
    یعنی فقط خدا بهم رحم کرد که بلائی سرش نیومد....هم میخندیدم...هم وسط خنده میگفتم وای خدا مرگم بده ..چقدر خدا رحم کرد
    مامانمم چندبار به آقاهه گفت ...خب وقتی میاین خبر بدین ما از کجا بدونیم یکی اونجاست!


چه افتخار ، "مَلَک" را اگر خطا نکند هنر؛ مقام توانستن و نخواستن است


♡ ❤️ ♡

  • Khazan ♡ 104 پاسخ 🏅 9 ماه پیش و 4 هفته قبل

    خواستگاریم
    به یه پسر راحع به آینده حرف زدیم خخخ
    خدایی الان بهش فک میکنم مسخره ترین کار بوده

  • شاهین رحمانی 34 پاسخ رهگذر 8 ماه پیش و 3 هفته قبل

    برای من باید سانسور بشه که متاسفانه اگر سانسور هم کنم اصلا مزه نمیده


تو که فاتح شهرقلبمی گروه: «حوری خوشگله»

  • داود محمدیها 2121 پاسخ 🏅🏅🏅🏅🏅 8 ماه پیش و 3 هفته قبل

    Sara Eti : ی بار کوچولو بودیم رفتیم شمال بعد بقیه داشتن میگفتن بچه ها اسناعیل موکاشته ها توروش نگید بعد شب شام خونشون دعوت بودیم سر سفره همه نشسته بودن من مستقیم پاشدم رفتم بقل اسماعیل گفتم موهای خودته؟اونم گفت اره منم فکر میکردم عینه کلاه گیسه دست انداختم تو موهاش که بکنمش اخر بشگونم گرفت تا ولش کردم:/

    نگو که دلتون بشگون میخواسته

  • ارش ایراندوست 21 پاسخ رهگذر 8 ماه پیش و 3 هفته قبل

    اون چیه که لای سینه رد میشه…….. روی رون کشیده میشه……… یهو میره توووو قفل میشههه………………………………….هی عمووووووووو چقدر فکرت منحرفه، کمربند ایمنیه دیگه

  • R.min E 657 پاسخ 🏅🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    خونه مشتری حین کار اومدم بشینم خشتکم کلا ترکید مجبور شدم جا پارگی مجله بذارم تا بتونم بیام سوار ماشین شم جزئیات قابل بیان نیس

  • R.min E 657 پاسخ 🏅🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    ندا شاد : یه روز ظهر من اومدم برم پشت بوم مامانم رو صدا کنم چشمم خورد به آسانسور که روی طبقه 3 مونده بود و انگار گیر کرده بود چون سابقه داشت قبلا...پدرم هم گفته بود هروقت اینطوری شد برین بالا اتاقک آسانسور...یبار خاموش کنین و روشن کنین آسانسور رو تا ری استارت بشه منم نگران شدم که الان کدوم بنده خدایی مونده اونجا! (ajab) سریع رفتم پشت بوم و وارد اتاقک شدم دیدم در جعبه کلیدها بازه...سریع ری استارت کردم و رفتم پایین دیدم آره حرکت کرد رفت همکف (dd) گفتم خداروشکر درست شد (gitar) رفتم مامانمو که در حال رسیدگی به گلدونهاش در یه سمت دیگه پشت بوم صدا کنم که یه آقا مامانمو صدا کرد گفت حاج خانوم...منم چون روسری نداشتم همونجا موندم.. آقاهه به مامانم گفته بود :شما آسانسور رو ری استارت کردین؟ خلاصه....وقتی من داشتم عملیات کبری 11 رو انجام میدادم...طفلک تعمیر کار آسانسور رو سقف اتاقک بوده....ترسیده که یهو چرا اتاقک حرکت کرد؟؟ (nemidoonam) یعنی فقط خدا بهم رحم کرد که بلائی سرش نیومد....هم میخندیدم...هم وسط خنده میگفتم وای خدا مرگم بده ..چقدر خدا رحم کرد (geryeh) مامانمم چندبار به آقاهه گفت ...خب وقتی میاین خبر بدین ما از کجا بدونیم یکی اونجاست! (khandeh) (khandeh)

    بیچاره سرویسکاره ...احتمالا نم نزده بود ؟؟؟

  • مولانا _ ناصح 100 پاسخ 🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    من یه سری خاطرات داشتم در کلوب که
    بودم نوشتم و به خاطرات اتوبوسی معروف
    شد و خیلی خنده دار بود چون هر کدومش
    کمی طولانیه و اینجا هم مثل کلوب نیست
    نمیتونم بنویسم .

  • Anoosh . 427 پاسخ 🏅🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    یه روز رفتم چلوکبابی ، متصدی چلوکبابی پشت میز نشسته بود گفت :
    به سلام دیروز دیدم سوار ماشین فرماندار شده بودی ؟
    گفتم نه ، کجا ؟ کی ؟
    گفت چرا همه دیده بودند
    گفتم من اصلا فرموندار اصفهان را نمیشناسم
    گفت نه مقصودم اینه که ماشینت فرمون داره


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

  • Sara ' ' 145 پاسخ 🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    جلو دانشگاه وایساده بودم یکی ازم آدرس پرسید گفتم همین تابلو ها رو دنبال کنید می رسید
    من:/
    خیابون:/
    تمام تابلوهای نصب نشده :/

  • mmđ _ 471 پاسخ 🏅🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    چند سال پیش مریض شدم
    رفتم سرویس تو سرویس خوابم برده بود:/


دِلبر که جآن فرسود از او...♡

  • شهرام نادری 479 پاسخ 🏅🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    خزان خانوم : همین چندروز پیش بود رفتم خرید کنم مغازه یارو میگه خودت کارت بکش منم کارت میزنم مبلغ رو میزنم به یارو میگم رمزت چنده یارو عین برق گرفته ها نگام کرد یکم بعدش گفت مغازه داری گفتم آره گفت اکثر کسانی که با پوز کار میکنن اینجورین (dd)

    تو روحت پسته وبادوم اعلا دختر

  • .. N ☆ 546 پاسخ 🏅🏅 5 ماه پیش, 1 هفته

    Sara Eti : ی بار کوچولو بودیم رفتیم شمال بعد بقیه داشتن میگفتن بچه ها اسناعیل موکاشته ها توروش نگید بعد شب شام خونشون دعوت بودیم سر سفره همه نشسته بودن من مستقیم پاشدم رفتم بقل اسماعیل گفتم موهای خودته؟اونم گفت اره منم فکر میکردم عینه کلاه گیسه دست انداختم تو موهاش که بکنمش اخر بشگونم گرفت تا ولش کردم:/

    خب بود


آمین شود هر آنچه میپندارید ...