⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️

(setareh70@)

MAHASTI-VAGHTI RAFTAM

  • صدای بی صدا : زیباست....

    3 هفته پیش و 6 روز قبل

  • ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️ : عشقییی دوست داشتنی ❤️❤️❤️❤️

    1 ماه

  • پنام © : عزیزی. منم همینطور شدم. بی قرار شدم. دیگه نه حوصله اینجا رو دارم نه اینستا_ خیلی وقتا به یادت بودم ولی حوصله ابراز کردنش رو نداشتم . دوتا اهنگ از تو پروفایلت دانلود کردم. هر وقت گوش دادم گفتم دم ستاره گرم. ⁦⁦⁦⁦⁦⁦⁦⁦。◕‿◕

    1 ماه

  • ‌بعضی از کاربرهای ژاپنی که تجربه زندگی در ایران را دارند، با هشتگ «بگو چه چیزی در تو ایرانی شده» عاد
  • ‌بعضی از کاربرهای ژاپنی که تجربه زندگی در ایران را دارند، با هشتگ «بگو چه چیزی در تو ایرانی شده» عادت‌هایی را که از زندگی در ایران کسب کرده‌اند بازگو می‌کنند. این هشتگ:
    #あなたの中のイラン化おしえて /> چند نمونه:

    ▪️نو نبات، نو لایف
    ▪️هوس پیاز خام توی ساندویچ همبرگر
    ▪️نگاه به پشت فرش و شمردن گره‌ها
    ▪️بلند گفتن رمز کارت بانکی در فروشگاه????????????
    ▪️استفاده زیاد از «ان‌شاءالله»
    ▪️فانتا و کولا کنار غذا
    ▪️گوجه کبابی
    ▪️گذاشتن قند در دهان موقع چای خوردن
    ▪️تعجب از قیمت بالای میوه در ژاپن
    ▪️خوردن ماست شور
    ▪️خرد کردن سبزی توی دست
    ▪️تره خام و پیاز خام کنار غذا
    ▪️جستجوی برگ موی تازه در اوایل تابستان برای دلمه
    ▪️وقتی «مدارک لازم» را در وبسایت می‌بینم برای اطمینان یک بار هم تلفنی می‌پرسم
    ▪️همراه بردن مدارک اضافی خواسته نشده محض اطمینان
    ▪️حس تعطیل بودن جمعه

    ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️

    1 ماه

    وقتی پرتقال‌ها ناف دارند، ذرت‌ها دندان دارند و پسته‌ها دهان دارند، بعید نیست که از ما خیلی آدم‌تر باشند.

    گیلاس‌هایی را دیدم که کمتر از آدمی کِرم دارند.
    فندُقی را دیدم که مغزش از خیلی از انسان‌ها بیشتر است.‌ نارگیلی دیدم که پشم دارد و پشمش از دست انسان‌ها ریخته.
    ِ
    میوه‌ای میشناسم که بدون آرایش، هلوست.
    موزی میشناسم که لباسش مارک‌دار است.
    دیروز یک "کلم ِ قُمری" خریدم و دیدم که برعکس ِ خیلی از آدم‌ها ریشه دارد.
    برعکس، آدم هایی را میشناسم که انگار "تره‌بار" هستند.
    مثلا دور و بر ما سیب‌زمینی کم نیست. جماعتی روان‌آزرده که مثل فلفل، تند هستند. مسئولینی را دیدم که از هندوانه پوست کلفت‌ترند.
    دیروز یکی را دیدم انگار سیر بود. آنقدر سیر بود که خودش را از پُل پرت کرد.
    پدران ِ زحمت کشی را میشناسم که مثل بعضی پرتقال‌ها دلشان خون است.
    ... و ملتی را میشناسم که آنها را برگ چغندر فرض میکنند.
    بیخود نیست که پادشاهان می‌گویند: ملت کیلو چند؟؟
    پادشاهانی که مثل بادمجان، تاج بر سر ِ خود میگذارند، ولی نمیدانند که تخمی هستند.

    و ما شاعرها، توت‌فرنگی‌هایی هستیم که زبان ِ سُرخمان، سرِ سبزمان را به باد میدهد.


    محمود برزین

    • مهین دخت سروش : عزیز دلمی ستاره جان ☆♡♡

      1 ماه

    • ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️ : سلام عزیز مهربون .. صبح تون قشنگ .. عکستونو رو پروفایل دیدم .. حس خوبی داشتم ⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩

      1 ماه

    • مهین دخت سروش : سلااام ستاره عزیز ☆ روزت بخیر جانم ♡♡☆

      1 ماه

  • عاشقم ...
اهل همین 
کوچه ی بن بست کناری
که تو از پنجره اش 
پای به قلب منِ دیوانه نهادی 
تو کجا
  • عاشقم ...
    اهل همین
    کوچه ی بن بست کناری
    که تو از پنجره اش
    پای به قلب منِ دیوانه نهادی
    تو کجا ؟!
    کوچه کجا ؟!
    پنجره ی باز کجا ؟!
    من کجا ؟!
    عشق کجا؟!
    طاقتِ آغاز کجا ؟!
    تو به لبخند و نگاهی
    منِ دلداده به آهی
    بنشستیم
    تو در قلب و
    منِ خسته به چاهی ...

    ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️

    1 ماه, 1 هفته [ژونی ترین تویی :)]

    ‏پدر بزرگم همیشه می‌گفت:
    نذار اونی که دوسش داری ازت فاصله بگیره و باهات حرف نزنه؛ حرف نزدن آدما رو از هم دور می‌کنه!
    می‌گفت هر وقت مامان بزرگم باهاش قهر می‌کرد در ظرف خیاشور رو سفت می‌کرد که مامان بزرگم نتونه بازش کنه و مجبور بشه باهاش حرف بزنه! همین‌قدر عاشق(:

    ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️

    1 ماه, 1 هفته [❤عطــرتــــــو❤]

    خانم معلم همیشه پالتویش را شبیه زنهای درباری روی شانه اش می انداخت.
    آنروز مادرِ دخترک را خواست.
    او به مادر گفت: "متأسفانه باید بگم که دخترتون نیاز به داروهای آرام بخش داره. چون دخترتون بیش فعاله و مشکل حاد تمرکزی داره و اصلا چیزی یاد نمیگیره."
    ترس به قلب مادر زد و چشمانش در غم خیس خورد. انگار داشت چنگ می زد به گلوی خودش، اما حرف خانم معلم را قبول کرد.
    وقتی همه چیز همانطور شد که معلم خواسته بود، دخترک گفت: خجالت می کشم جلوی بچه ها دارو بخورم. خانم معلم پیشنهاد داد، وقت بیکاری که دختر باید دارو مصرف کند، به بهانه آوردن قهوهی خانم معلم، به دفترش برود و قرصش را بخورد.
    دختر خوشحال قبول کرد. مدتها گذشت و سرمای زمستان، تن زرد پاییز را برفی کرد.
    خانم معلم دوباره مادرش را خواست. اینبار تا جا داشت از دخترک و هوش سرشارش تعریف کرد.
    در راه برگشت به خانه، مادر خیلی بالاتر از ابرها سیر می کرد. لبخندزنان به دخترش گفت: "چقدر خوبه که نمره هات عالی شده، چطور تونستی تا این حد تغییر کنی؟!"
    دختر خندید و گفت "مامان من همه چیز رو مدیون خانم معلمم هستم.
    چطور؟
    هرروز که براش قهوه می آوردم، قرص رو تو فنجون قهوه اش مینداختم. اینجوری رفتار خانم معلم خیلی آروم شد و تونست خوب به ما درس بده."

    خیلی وقتها، تقصیر را گردن دیگران می اندازیم در حالیکه این ما هستیم که نیاز به تغییر داریم....!!

    • m .h : نه باز میشه

      1 ماه

    • ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️ : اون اپ دیگه باز نمیشه .. برای توهم ؟

      1 ماه

    • ⭐ Sᴇᴛᴀᴿᴇʜ ☄️ : زبل بوده

      1 ماه

    ادامه... دوستان
    • دختر ●____●☆ مامان گلیم♧
    • m .h
    • KAREN T.M
    • محمد علی
    154 هواداران