Saam Raad

(@saam6)

Saam Raad

8 ماه پیش, 1 هفته [زیگورات]

پیرمرد تنها
چندی پیش برای عیادت یکی از دوستان به بیمارستان رفته بودم.
در تخت کناری او پیرمرد لاغر اندامی بستری بود. که نه تنها ناله های فروخورده او جلب توجه میکرد بلکه تنهایی او نیز عجیب و ناراحت کننده بود.
از او پرسیدم: پدر جان تنهایی؟ ... همراه نداری؟
در حالی که تلاش میکرد ناله های خود را پنهان نماید و ناله نکند، بریده بریده گفت: نه، فرزندم! ... همه از من خسته شده اند ... خویشانم ... دوستانم ... حتی خودم.
وضعیت نا امید کننده و غیر قابل برگشتم ... همه را از من دور کرده ... تک تکشان ... یه جورایی منتظر پایان کار ... و ... رسیدن خبر آخر از من هستند ... خودم هم همین حس و حال رو دارم ... فکر و خیالم ... دیگه ... پیش خودم ... نیست.
پرسیدم: زنی، بچه ای، فامیل نزدیکی نداری؟
گفت: چرا؟ ... ولی اونا بیشتر نگران ... اموال اندک من بودند ... تا خودم ... همه دارایمو دادم بهشون ... و در اختیارشون گذاشتم ... هر جند چیز زیادی نبود ... و نود در صد مردم ... از من ثروتمندترند.
عضلات صورتش از درد منقبض شد و ناله های کم صدا و پی در پی و کشدارش، اجازه سخن گفتن بیشتر را به او نداد و نگاه چشمان بی فروغ و خالی از نور امیدش را که بی شباهت به حبه انگور کم آب و نیمه پلاسیده ای نبود، از روی من برگرداند و سرگرم ناله هایش شد.
احتمالا به همراه یادآوری خاطرات تلخ و دردناکش و آرزوهای بر باد رفته اش که تبدیل به حسرت شده بودند ... ... ...

  • -she- ‌ : لایکـ و محبوبیـــ محبوبـم کنـــ

    7 ماه پیش و 4 هفته قبل

  • Zahraa III : شاید طوری پیرمرد را از یاد برده اند که منتظر خبر آخری هم از او نیستند. ????

    8 ماه پیش

Saam Raad

1 سال و 6 ماه قبل [حرف دل]

زمان: سالهای پایانی دهه شصت خورشیدی.
مکان: قهوه خانه ای (چایخانه) در تهران.
دو دانشجوی شهرستانی سر یک میز در حال خوردن نان ونیمرو مرد میانسال چهل - پنجاه ساله ای را می بینند که با موهای جو گندمی بر سر میز روبرو با دستانی لرزان سعی می کند چای را از اسکان به نعلبکی (بشقاب) بریزد و صدای ویژه برخورد استکان و نعلبکی ناشی از لرزش نسبتا شدید دست مرد توجه شان را جلب می کند.
ناگهان استکان از دست مرد رها شده و چای داغ بر روی میز و کمی هم بر زانوی مرد می ریزد.
دو دانشجو شتابان به یاریش می شتابند و پشت سرشان قهوه چی نیز با لنگ مخصوصش سر می رسد و میز را خشک می کند.
یکی از داشجوها سعی دارد پارچه خیس شلوار را از گوشت زانوی مرد بلند کند و فاصله دهد تا چای داغ بدن او را کمتر بسوزاند.
چند لحظه بعد هرسه سر میز مرد میان سال نشسته اند که مرد لب به سخن باز می کند و با صدایی بغض آلود و گرفته ناشی از دلتنگی شدید می گوید:
یک عمر برای زن و فرزندانی تلاش کردم و دست و دل لرزاندم که فهمیدم برایشان کوچکترین ارزشی نداشتم و ندارم و در نگاهشان هیچم.
چند دقیقه با سکوت سپری می شود و مرد برمی خیزد و پول چایش را روی میز می گذارد و از قهوه خانه خارج می شود.
ثانیه هایی بعد صدای ترمز وحشتناکی به گوش می رسد و قهوه چی و دانشجوها به بیرون می پرند و بدن بیجان مرد را در جلو اتومبیلی بر روی کف خیابان می بینند.
یک حادثه بود؟ یا یک خودکشی؟ کسی نمی داند.
سوال اصلی اینجاست که
برای چه کسانی از خودگذشتگی و تلاش می کنیم؟
برای چه کسانی یک عمر دست و دل می لرزانیم؟

  • ... morteza :

    1 سال و 2 ماه قبل

  • NAZLI VV : بزرگوارید جناب راد ممنون از محبتتون⚘⚘⚘مانا باشید

    1 سال و 2 ماه قبل

  • --- - : .. چ دردناک بود

    1 سال و 5 ماه قبل

Saam Raad

1 سال و 6 ماه قبل [حرف دل]

آهنگ کَسی میاد از مرسده عزیز
کسی میاد کسی میاد
از سر سایه ها زیاد
کسی که از سکوت من
حرفای تازه تر میخاد

کسی میاد که خط به خط ترانه هامو بلده
کسی میاد که میدونه چرا تا اینجا اومده
کسی میاد کسی میاد

امشب کسی میخواد بیاد
که خود به خود سفر کنه
که از ستاره سر بره
که خستگیشو در کنه
میاد در این غربت غم ساز محبت بزنه
میاد که با هر نفسش یه طاق نصرت بزنه
کسی میاد کسی میاد

کسی میاد کسی میاد
کسی که از بغض من پره
کسی میاد که اشکامو قطره به قطره بشمره

کسی میاد کسی میاد
امشب به دادم برسه
کسی که پرواز منه
کلید قفل قفسه
کسی میاد کسی میاد

( متن ترانه از سایت طرفداری )

  • حمید دیره : به سلام درود فراوان سام راد عزیز ....خیلی خوشحال شدم که دوباره شمارو ملاقات میکنم ..شماهم سربلند پاینده باشین دوست خوبم

    1 سال و 2 ماه قبل

  • Saam Raad : درود و سلام و سپاس فراوان حمید عزیز. موفق و پیروز و سربلند و پایدار باشید.

    1 سال و 2 ماه قبل

  • حمید دیره : باسلام حضور دوست خوبم اقای راد ..خواستم جویای حالتون باشم امیدوارم هرجاهستیین تندرست وسلامت وپویا باشید

    1 سال و 4 ماه قبل

Saam Raad

1 سال و 6 ماه قبل

متن آهنگ پند حافظ
این چه شوریست که در دور قمر می بینم - همه آفاق پراز فتنه و شر می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از ایام - علت آن است هر روز بتر می بینند
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است - قوت دانا همه از خون جگر می بینم
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان - طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

این چه شوریست که در دور قمر می بینم - همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر - پسران را همه بد خواه پدر می بینم
هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد - هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن - که من این پند به از گنج گوهر می بینم

  • helena . : سلام دوست عزیز، روزتون بخیر، محبوبیت تقدیمتون، ممنون میشم عضو گروه اول پروفایلم بشین و پستای قشنگتون رو به اشتراک بزارین

    9 ماه پیش

  • حمید دیره : خواهش میکنم ..منم به سهم خودم ازشما وحسن انتخابتون تشکرمیکنم ..سلامت وتندرس باشین

    1 سال و 6 ماه قبل

  • Saam Raad : ممنون از توجه و نظر لطف و کامنت شما. سربلند باشید.

    1 سال و 6 ماه قبل

Saam Raad

1 سال و 6 ماه قبل

در سال های بسیار دور حاکم یک شهر قدیمی (احتمالاً شهر خیوه) به دلیل تهمت بدخواهان از دست جوان رعنایی که در قصر او خدمت می کرد عصبانی شد و حکم به قتل او داد. پیشکار حاکم که مردی دانا و خوش قلب بود به قصد شفاعت پای پیش نهاد و گفت جناب حاکم بر جوانی او رحم کنید. او سرپرست مادر پیر و خواهر کوچکترش است و قوم و خویش دیگری ندارند. پدر او نیز چند سال پیش در دفاع از شهر جان خود را از دست داده و خادم شما بوده است.
دل حاکم به رحم آمد و می خواست جوان را ببخشد که مشاور بدذات و خبیث و رذل حاکم چاپلوسانه گفت جناب حاکم اگر خطای یکی از زیردستان بی مجازات بماند دیگر زیردستان نیز ترسشان می ریزد و هر کاری که دلشان بخواهد انجام می دهند و ما دیگر قادر به کنترل آنها نخواهیم بود.
حاکم قدری فکر کرد و به مشاور گفت راست می گویی باید او را مجازات کنیم تا درس عبرتی برای دیگران شود.
پیشکار انساندوست و عاقل هر چه سعی کرد به حاکم بقبولاند که اطاعتی که از روی ترس باشد ارزشی ندارد و دوامی نخواهد داشت و اطاعت واقعی از روی مهر و محبت و حق طلبی است سودی نداشت و حرفهایش به گوش حاکم فرو نرفت.
مشاور خبیث که مثل همیشه نقشه های شومی در سر داشت به حاکم گفت به جوان خاطی اختیار انتخاب یکی از سه مجازات تعیین شده را می دهیم تا هم عطوفت و مهربانی! حاکم را نشان دهیم و هم خطا بی کیفر نماند.
حاکم این عقیده را پذیرفت و به مشاور بدذات اختیار داد که کیفرهای پیشنهادی را تعیین کند تا جوان یکی را انتخاب نماید.
ماموران جوان را دست و پای بسته نزد حاکم و پیشکار و مشاور آوردند و قضیه را به او گفتند.
مشاور خبیث به جوان کفت یکی از این سه مجازات را انتخاب کن
اول اینکه مادرت با دستان خودت به قتل برسانی و سر او را ببری و به نزد حاکم ب
[ادامه...]

  • شبگرد ♪ : درسته

    1 سال و 5 ماه قبل

  • Saam Raad : ضمن تشکر فراوان از توجه و پیام شما باید در نظر داشت: صرف نظر از اینکه چند درصد این ماجرا واقعاً در تاریخ اتفاق افتاده و چند درصد در انتقال سینه به سینه و شفاهی و کلامی تغییر کرده و چیزی از آن کم شده و یا چیزی به آن اضاف

    1 سال و 5 ماه قبل

  • شبگرد ♪ : من این داستان رو به شکل دیگه ای شنیدم. اینکه شیطان میره سراغ پسر و مجبورش میکنه بین سه مورد یکی رو انتخاب کنه. و پسر مادر نداشته پدر داشته. /// الان که به این شکل شنیدمش بیشتر در صحتش شک کردم :/ شبیه سریال های مناسبتی بو

    1 سال و 5 ماه قبل

ادامه... دوستان
  • جاسوئیچی ✿
  • bahar ak
  • علی (بابک ) احمدی
  • EhSaN ***
  • M ahshid
  • نازنین نازنین
  • بهنام .
  • Banoo Sh
  • SHiva MH
  • حمیدرضا ..
  • Nafas Rad
  • Setare Hooshmandii
  • Desert Rose
  • Asra Manswr
  • قاصدک *
  • جهان پارسا
119 هواداران