* *

(rozhan@)

آنقدر غرق در عبور زمان شنیدم که نفهمیدیم چگونه پادشاه بی رحم غم بدون هیاهو بر قلب هایمان حاکم شد ،انقدر در برابرش به سکوت نشستیم و دم نزدیم که در قلبهایمان در این سرزمین احساس تاخت وتسخیر کرد ،غم بزرگ شد به حاکمی بی رحم و قدرتمند بدل شد ،به ذهنهایمان راه یافت و درنهایت بر انسان که دیگر توانی از خود نداشت حکومت کرد ،او خواست که این پادشاه بی رحم را شکست دهد اما غم با صلاحی از درد انسان را به زانو درآورد ،قلب در برابر درد تاب نیاورد افسرده و خاموش گشت و بدین سان انسان مغلوب سرد و بی روح شد....

R.a

به چروک صورتش چین انداخت و گفت: به حرف بقیه گوش نده بچه جون.
اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون.
منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود.
یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت: برو یکم سبزی آشی بگیر.
وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش. جفتمون دل داده بودیم بهم. هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه...
منم هرروز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم.
چند وقت بد اومد خواستگاریم. آقام گفت: نه.
گفت: تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش.
اونموقع هم مثل الان نبود که ضجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن. وقتی آقات میگفت: نه، یعنی نه.
ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته.
یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش گفته بود الان داغی، چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت. چند وقت بعد از سرم افتاد. اما از دلم نه.
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه. این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیفتاده. همه میگن از سر باید بیافته اما دل مهمه.
دله که سرو به باد میده. دله که مثل قفسه. یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره.
دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون، اگه تو دلت افتاده از دستش نده. چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیافته...


اره دیگه از سر نمیپره ، عشق مثل عطر نیست که بپره

نیاز دارم مدتی نباشم ؛
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم ،
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد ...
دور باشم و رها
سبُک باشم و آزاد ...
آدم هایی را ببینم ، که هیچ تصور بدی از آنها ندارم ،
مسیرهایی را بروم ، که تا به حال نرفته ام ،
عطرهایی را بزنم ، که تا به حال نزده ام ،
و لباس هایی را بپوشم ، که تا به حال نپوشیده ام ...
در مکان هایی بنشینم ، که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند ،
موسیقی هایی گوش کنم ، که مرا یادِ کسی نمی اندازند ،
و نوشیدنی هایی بنوشم ، که مرا بیخیال تر از همیشه کنند ...
نه به کسی فکر کنم ،
نه نگرانِ چیزی باشم ،
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم !
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...

‍ديدی وقت سفر به ‍هم ميگن زود راه بيفتيم كه نخوريم ‍به شب؟
ميدونی ما خورديم‍ به شب ، آدم ها نبايد ‍تو زندگيشون بخورن به شب !
يا اگه خوردن يكی باشه
كنارشون بشينه نذاره خوابشون ببره ، وگرنه تصادف مي كنن می‌فهمی‍ . ؟

‍توی تاريكی ‍ميمونن تا ابد . . .

من از خودم هم خسته شده‌ام،
حوصله‌ام را از دست داده‌ام...
دلم دارد می‌پوسد...
چه تنهایی عجیبی!
پدر خیال می کرد
آدم وقتی درحجره‌ء خودش تنها باشد تنهاست.
نمی‌دانست که تنهایی را فقط در میان ‌جمع‌ می‌شود حس کرد...


#عباس_معروفی

تا حالا شده تابستون سرمابخوری؟
شاید تو کل عمرت یکی دوبار این اتفاق برات افتاده باشه
ولی یادت مونده کی بوده و چقدر طول کشیده. درحالی که شاید توی زمستون بارها و بارها گرفتار تب و لرز و عطسه و سرفه بشی
ولی یادت نیاد چند بار بوده و چه جوری!
این غیرمنتظرست!
مثلا ما انتظار بعضی رفتارها رو از بعضی آدم ها نداریم.
شاید اگه یه نفر دیگه این شکلی رفتار کنه اصلا برامون مهم نباشه و از کنارش بی تفاوت عبور کنیم. چون غیر منتظره نیست. ولی وقتی از یه آدم خاص توی زندگیمون یه رفتار غیرمنتظره سر می زنه؛
دیگه توی ذهنمون حک میشه و از بین نمیره. همونجوری که تو انتظارشو نداری توی تابستون سرما بخوری.

هيچكس نمی‌گويد
اگر شب را از آدم بگيرند
و تاريكی‌ راو معجزه‌ی‌ سكوت را
و عظمتِ بی‌انتهای‌ِ تنهايی‌ را از آدم بگيرند، دستِ دردهای‌ هزارساله‌ی‌ خودمان را بگيريم
به كدام جهنمی‌ ببريم..؟!

ادامه... دوستان
  • VAHID NN
41 هواداران
بازدیدکنندگان