• شیطنت بچگی

  • # Delnya 687 پاسخ 🏅🏅 7 ماه پیش و 2 هفته قبل

    یادمه یبار ذهنی یه نقشه روی کاغذ کشیدم اسم مقصد رو گذاشتم بهشت...اونموقع هفت سالم بود ... قشنگ مشخص کرده بودم از خونه چندتا کوچه این ور اون ور برم کدوم و طرف چپ وراست برم وغیره همه رو توی کاغذ کشیدم ...خلاصه روز بعدش تصمیم گرفتم تنهایی برم مقصد همون بهشت فرضی ببینم چه جور جاییه .حدود یه ساعتی همش راه رفتم ...مادرم از کارام خبر نداشت ...هیچکسو درجریان نزاشته بودم ..رفتم مقصد یه تیکه زمین بود که توش شالیزار گندم بود ....قبل اینکه به اون شالیزار میرسیدم ...باید ازیه شیب خاکی سر میخوردم پایین ....حس قشنگی داشت ...خیلی ذوق زده شدم ....فرداش دختر عمه م که اونم ۷ سالش بود وباهم رفیق فاب بودیم خخخ....چشماشو با پارچه ای بستم بهش گفتم میخام ببرمت بهشت خیلی جای قشنگیه ...اونم قبول کرد ... توی این یه ساعت راه همش غر زد آخریم گفت دروغه منو میخای گم وگور کنی وقتی رسیدیم دختر عمه م عر زد گریه میکرد میگفت من مامانمو میخوام اینجا کجاست ما گم شدیم خخخخ...منم اینقد خندیدم روده بر شدم ازخنده عکس العملش وترسش خیلی واسم جالب بود ....کم کم اینو رو بچه های همسایه هم اعمال میکردم چه روزای خوبی بود ♡...
    یبارم عاشق بالون بودم ازاینکه آدما سوارش میشدن خیلی خوشم میومد اونموقع پنج سالم بود ....آمدم واسه خودم بالون درست کردم ...یه کارتون و با یه نایلون ازاونایی که بزرگه واسه آشغاله : )....وقتی روبه راهش کردم سوار کارتون شدم اونموقع باد زیاد میومد اونقد وزنم کم بود که راحت باد کارتون رو سر میداد ....میخواستم برم بالا پشت بوم پرواز کنم بعد دیدم مامانم اتفاقی منو دید هی میزد سر وصورت خودش ....خلاصه خوبه نفله نشدیم : )