• شیطنت بچگی

  • R.min ^____^ 868 پاسخ 🏅🏅🏅 7 ماه پیش و 2 هفته قبل

    Anoosh . : بسیار خاطره ای عالی بود اما من عمرن درخت انجير ندیده ام که بتوان از آن بالا رفت . خیلی دلم می‌خواهد عکسی از این درخت تنومند انجير که می‌توان از آن بالا رفت ببینم . اما خاطره من از درختان انجير اینست که همیشه وقتی برای چیدن انجير به درخت انجير نزدیک می‌شدیم گمان میکردیم ماری بزرگ در دل انجير خوابیده که خود را صاحب انجير می‌داند و درخت انجير را خانه خود می‌داند. پس خیلی میترسیدیم و همیشه با ترس و لرز انجير می‌چیدیم و می‌خوردیم تا اینکه روزی باغبان پیری بمن گفت نترس پسرم ، همانقدر که آدم از مار می‌ترسد صد برابرش مار از آدمی می‌ترسد و مار تا آدم ببیند بسرعت فرار می‌کند مگر اینکه که پا روی دمش بگذاری و مانع فرارش شوی که نیش خواهد زد و سپس او مرا بدیدن ماری که با خودش دوست بود برد و او را صدا کرد و مار از لانه اش خارج شد و با او به بازی پرداخت و به او انجير و زرد آلو داد

    چشیه عکس ازش برات میذاارم :))فقط دادا خدایی ما زردالو انجیر نمیخوره هااااا....از فامیلای شیخ طوسی نبود احیانا:))