• شیطنت بچگی

  • Anoosh . 428 پاسخ 🏅🏅 7 ماه پیش, 1 هفته

    R.min ^____^ : اول خودم :) تو خونمون یه درخت انجیری داشتیم فصل انجیر که میشد بیشتر وقتمو بالای درخت بودم .تا انجیر یه ذره میرسید میخوردم به هیشکی هم نمیدادم .یه بار که بالا درخت مشغول خوردن انجیر بودم بابام منو صدا زد هول شدم پام سر خورد داشتم از درخت میوفتادم که کش پشت شلوارم گیر کرد به یه شاخه که سرم پایین پاهام بالا اویزون شدم بابام که وضعیت منو دید همونجا نشست و شروع کرد به خندیدن تازه مامانمم صدا زد هیچکی واس کمکم نیومد اخر مجبور شدم شلوارمو ول کردم از رو درخت افتادم شلوارم رو شاخه بالایی درخت موند (khandeh)

    بسیار خاطره ای عالی بود اما من عمرن درخت انجير ندیده ام که بتوان از آن بالا رفت . خیلی دلم می‌خواهد عکسی از این درخت تنومند انجير که می‌توان از آن بالا رفت ببینم .
    اما خاطره من از درختان انجير اینست که همیشه وقتی برای چیدن انجير به درخت انجير نزدیک می‌شدیم گمان میکردیم ماری بزرگ در دل انجير خوابیده که خود را صاحب انجير می‌داند و درخت انجير را خانه خود می‌داند. پس خیلی میترسیدیم و همیشه با ترس و لرز انجير می‌چیدیم و می‌خوردیم تا اینکه روزی باغبان پیری بمن گفت نترس پسرم ، همانقدر که آدم از مار می‌ترسد صد برابرش مار از آدمی می‌ترسد و مار تا آدم ببیند بسرعت فرار می‌کند مگر اینکه که پا روی دمش بگذاری و مانع فرارش شوی که نیش خواهد زد و سپس او مرا بدیدن ماری که با خودش دوست بود برد و او را صدا کرد و مار از لانه اش خارج شد و با او به بازی پرداخت و به او انجير و زرد آلو داد


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست