رامین کامرانی

(ramin40a )

رامین کامرانی

2 هفته پیش [صفر و یک]
  • عدالت !!!
گویند یعقوب لیث صفاری، پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام، شبی هر چه
  • عدالت !!!
    گویند یعقوب لیث صفاری، پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام، شبی هر چه کرد، خوابش نبرد.
    غلامان را گفت حکماً به کسی ظلم شده؛ او را بیابید.
    پس از کمی جست و جو، غلامان بازگشتند و گفتند سلطان به سلامت باشد؛ دادخواهی نیافتیم.
    اما سلطان را دوباره خواب نیامد، پس خود برخاست و با جامه مبدل از قصر بیرون شد.
    در پشت قصر صدای ناله ای شنید که: خدایا! یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم می شود.
    سلطان گفت: چه میگویی؟ اینک من یعقوبم و از پی تو آمده ام. بگو ماجرا چیست؟
    آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم، شبها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت قرار می دهد.
    سلطان گفت : اکنون کجاست؟
    مرد گفت: شاید رفته باشد.
    شاه گفت : هرگاه آمد، مرا خبر کن و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت هر زمان این مرد مرا خواست، به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
    شب بعد؛ باز همان شخص به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت.
    یعقوب لیث سیستانی، با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند.
    آنگاه داخل رفت و ظالم را با شمشیر کشت.
    پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست. پس در دم سر به سجده نهاد.
    آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.
    صاحبخانه گفت: پادشاهی چون تو، چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
    شاه گفت:هرچه هست بیاور.
    مرد پاره ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.
    سلطان گفت: آن شب که از ماجرا آگاه شدم، با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم.
    پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری، مانع اجرای عدالت نشود.
    چراغ که روشن شد دیدم بیگانه است. پس سجده شکر گذاشتم.
    اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم. با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم.
    از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام . . .
    گر به دولت برسی، مست نگردی، مردی
    گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی
    اهل عالم همه بازیچه ی دست هوسند
    گر تو بازیچه این دست نگردی، مردی.

    • من الويت چندم نيستم منو بايد وسط سرشلوغيات بخواى وقتى دورت شلوغه و دستت بند منو واسه اوقات بي حوصلگى و بيكاريت كنار نذار ذخيره نگهم ندار كه وقتى بقيه نيستن باشم واسه من واسه خاطر كنار من بودن اگه وسط مشغله هات جا بازكردى و فلان قرارو كنسل كردى رفتن به پست...

    • می‌گفت عشق مثل کاشتن دونه‌ی گل تو قلب اونیه که دوسش داری. با تعجب ازش پرسیدم یعنی چی؟ یعنی وقتی به یکی میگی دوست دارم گل عشق رو تو قلبش می‌کاری؛ حالا دیگه تو در برابر اون گل مسئولی! همون‌طور که گل، آب و خاک و نور خوب می‌خواد؛ عشق هم حکایت همونه. رفتن به پست...

    • عشقو باهر کسی تجربه نکن؛ عشق چیز قشنگیه! نذار ازش #متنفر بشی! سالها تنها باش، اما روحتو با کسی قسمت نکن که نمیفهمتت! به #دوستدارم دروغین بعضی #ادما توجه نکن چون متعلق به #خیلیاست، آنقدر تنها بمون تا کسی که از درونت خبرداره پیدات کنه #کسی رو پیدا رفتن به پست...

    • آدمها در هر سنی هم که باشد، یکی را میخواهد، یکی که برایش بچگی کند و بدون هیچ ترسی خودش باشد، آدم هر چقدر هم که قوی و مغرور باشد، دلش میخواهد یکی را داشته باشد که تمام ضعف هایش را توی آغوشش بیندازد و از شر بی رحمی های دنیا، به شانه های محکمش پنا رفتن به پست...