داود محمدیها

(mohammadiha@)

داود محمدیها

7 ساعت پیش و 12 دقیقه قبل [بازنشر از saba Mo]

مـردی نـزد عالمی از پــدرش شڪایت ڪرد.

گفت: پدرم مرا بسیار آزار میدهد.
پیــر شده است و از من میخواهد یڪ روز در مزرعه گندم بڪارم روز دیگر میگوید پنبه بڪار و خودش هم نمیداند دنبال چیست؟
مرا با این بهانه‌گیری‌هایش خسته ڪرده است...
بگو چه ڪنم؟

عالم گفت: با او بساز.
گفت: نمی‌توانم.!

عالم پـرسید: آیا فرزنـد ڪوچڪی در خانه داری؟
گفت: بلی.

گفت: اگر روزی این فرزند دیوار خانه را خراب ڪند آیا او را می‌زنی؟
گفت: نه، چون اقتضای سن اوست.

آیا او را نصیحت میڪنی؟
گفت: نه چون مغزش نمی‌رود و ...

گفت؛ میدانـــی چرا با فــرزندت چنین برخورد میڪنی؟!

گفت: نه.
گفت: چون تو دوران ڪودکی را طی ڪرده‌ای و میدانی ڪودڪی چیست، اما چون به سن پیری نرسیده‌ای و تجربه‌اش نڪرده‌ای، هرگز نمیتوانی اقتضای یڪ پیر را بفهمی!!

"در پـیـری انـســان زود رنــج میشــود، گوشه‌گیر میشود، عصبی میشود، احساس ناتوانی میڪند و ...

"پس ای فرزند برو و با پدرت مدارا ڪن اقتضای سن پیری جز این نیست."

  • الینا . : عالي

    3 ساعت پیش و 18 دقیقه قبل

داود محمدیها

7 ساعت پیش و 22 دقیقه قبل [بازنشر از saba Mo]

مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند

وقتي گروه نجات زن جوان را زير آوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بدنش زير فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود . ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند . چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه وار فرياد زد :بياييد , زود بياييد ! يک بچه اينجاست . . بچه زنده است .

وقتي اوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه اي از زير ان بيرون کشيده شد . . نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود . مردم وقتي بچه را بغل کردند , يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته ان اين پيام ديده ميشد : عزيزم , اگر زنده ماندي , هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت...

داود محمدیها

7 ساعت پیش و 25 دقیقه قبل [بازنشر از saba Mo]

تن پاک کُن ( تنباکو )!
در زمانهای قدیم جذامی ها و صاحبان جراحات و بیماریهای پوستی واگیر دار را از شهر ها رانده و نفی بلد می کردند.
گویند در زمانهای قدیم در شهری یکی از این بیماران را بیرون کرده و در بیابان رها نمودند و به حال خویش وا گذاشتند. مرد بیمار چون شب رسید و سرما بر وی مستولی شد ناگزیر بوته ها و علف های دور و بر خود را جمع کرده و آتش زد. از آن پس هر شب همین کار را میکرد.
بعد از چند روز متوجه میشود که زخمها و جراحت پوستش کاهش پیدا کرده و حتی از درد و آزار آن خلاص شده پس به شهر نزد اهل و عیال خویش برمی گردد.
واقعه موجب حیرت و تعجب حُکما میشود و چون پیگیر شده و پرسیده و امتحان می کنند میبینند که برگ آن بوته ها باعث بهبود بیماری گشته است.
بنابراین اسم آن گیاه را تَن پاک کن گذاشته که در اثر کثرت استعمال و به مرور ایام به تنباکو تبدیل میشود....

داود محمدیها

7 ساعت پیش و 29 دقیقه قبل [بازنشر از saba Mo]

گویند چون خزانه ی
انوشیروان عادل را گشودند،
لوحی دیدند که
پنج سطر بر آن نوشته شده بود؛

هر که مال ندارد، آبروی ندارد
هر که برادر ندارد، پشت ندارد
هر که زن ندارد، عیش ندارد
هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد

هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد...!

داود محمدیها

7 ساعت پیش و 36 دقیقه قبل [بازنشر از saba Mo]

فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است ک غذا برایش می آورد.
از آن شب ب بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم ک چرا جانش را نگرفتی!!!

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

داود محمدیها

7 ساعت پیش و 49 دقیقه قبل [بازنشر از saba Mo]

مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه می‌رفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی دنبال گرگ می‌دود. از کوه بالا می‌رود تا در کوه گم می‌شود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمی‌بیند. دختر کوچک را چوپان‌های دیگری پیدا می‌کنند، دخترک بزرگ می‌شود، در کوه و دشت به دنبال مادر می‌گردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گل‌های ریز و زردی را می‌بیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می‌چیند و بو می‌کند.
گلها بوی مادرش را می‌دهند، دلش را به بوی مادر خوش می‌کند...
آنها را می‌چیند و خشک می‌کند و به بازار می‌برد و به عطارها می‌فروشد.
عطارها آنها را به بیماران می‌دهند، بیماران می‌خورند و خوب می‌شوند.
روزی عطاری از او
می‌پرسد:
"دختر جان اسم این گل‌ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند می‌گوید:
"گل بو مادران"

  • الینا . : جالبه داستان تخیلی خوبیه

    3 ساعت پیش و 16 دقیقه قبل

داود محمدیها

10 ساعت پیش و 24 دقیقه قبل

https://www.pishkhan.com/news/255697/

ببینید . نوع ارتباط در این دیدار چگونه است . ارباب با ارباب یا ارباب با نوکر یا نوکر با ارباب یا نوکر با نوکر یا ....؟ برای مقایسه اگر فیلمی مستندی از سفر روسای جمهور یا شاه به کشورهای دیگر هست ارایه شود

داود محمدیها

2 روز پیش و 11 ساعت قبل
  • عاقبت نسیه فروشی
  • عاقبت نسیه فروشی

    • داود محمدیها : مشکل همنجاست . این عکس نشان میدهد مردمی که با خوشحالی از چاله در اومدن تا مثل همه کشورهای خوب و مرفه زندگی کنن که امام بهشون وعده داده بودند . در این سن به چه چاهی افتادن و در فلاکت دست و پا میزنن که با سن استراحت م

      1 روز و 13 ساعت قبل

    • کیوان پورایوب : خب؛ که چی؟ نکنه انتظار داشتید بخاطر روزنامه بردن رو سرش ؛ پست مهمی بهش میدادن و تا آخر عمرش بهش حقوق میدادن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

      1 روز و 21 ساعت قبل

    ادامه... دوستان
    • saba Mo
    • ناهید بابایی
    • شهرزاد .
    • زهرا بهادری
    • Shoo ka
    • غزل ماهانی
    • میترا کیا
    • صدف نیازی
    • delaram .
    • شمیم ...
    • ❁❦فاطمه بانو❦ ❁
    • ژیکان .
    • راحله rahele
    • leila .....
    • الهه حسنی
    • dokhi bala mhj
    65 هواداران