saba Mo

(mo2378@)

saba Mo

1 روز, 1 ساعت

مادر دختری چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می‌بست و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه می‌رفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله می‌کند و یکی از بره ها را با خود می‌برد!
چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی می‌گذارد و با چوبدستی دنبال گرگ می‌دود. از کوه بالا می‌رود تا در کوه گم می‌شود.
دیگر مادر چوپان را کسی نمی‌بیند. دختر کوچک را چوپان‌های دیگری پیدا می‌کنند، دخترک بزرگ می‌شود، در کوه و دشت به دنبال مادر می‌گردد، تا اثری از او پیدا کند.
روی زمین گل‌های ریز و زردی را می‌بیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را
می‌چیند و بو می‌کند.
گلها بوی مادرش را می‌دهند، دلش را به بوی مادر خوش می‌کند...
آنها را می‌چیند و خشک می‌کند و به بازار می‌برد و به عطارها می‌فروشد.
عطارها آنها را به بیماران می‌دهند، بیماران می‌خورند و خوب می‌شوند.
روزی عطاری از او
می‌پرسد:
"دختر جان اسم این گل‌ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند می‌گوید:
"گل بو مادران"

  • علی -_-_- : جالب...همه جاحرف ازمادروفداکاری هاشه. (gol)

    1 روز, 1 ساعت

saba Mo

3 روز پیش, 1 ساعت

در ســــــال قــــــحطی، در مســــــجدی
واعظی روی منبر بود و می‌گفت: کسی که بخواهد صدقه بدهد هفتاد شیطان به دستش می‌چسبند و نمی‌گذارند، صدقه بدهد.
مؤمنــــــــی پای منبـــر این ســـــــخنان
را شنید با تعجّب‌ به رفقایش گفت: صدقه دادن که این چیزها را ندارد، اینک من مقداری گندم در خانه دارم، می‌روم و برای فقرا به مسجد خواهم آورد و از جایش حرکت کرد.
وقتــــــــــــی که به خــانه رسیـــــــــــد
و زنش از قصدش آگاه شد. شروع به سرزنش او کرد که در این سالِ قحطی، رعایتِ زن و فرزند و خودت را نمی‌کنی؟ شاید قحطی طولانی شد، آن وقت ما از گرسنگی بمیریم و…
خلاصه به قــدری او را وســــــوسه کرد
که آن مرد مؤمن دست خالی به مسجد نزد رفقا برگشت. از او پرسیدند چه شد؟ هفتاد شیطانی که به دستت چسبیدند، را دیدی؟ پاسخ داد: من شیطان‌ها را ندیدم لکن مــادر شیطان را دیدم که نگذاشت.
در روایتـی از حضرت علــے(علیه‌السلام)
آمده است زمان انفاق هفتاد هزار شیطان انسان را وسوسه و التماس می‌کنند که چیزی نبخشد.
انسان می‌خواهد در برابر شیاطین مقاومت کند
اما شیطان به زبان زن یا رفیق و… مصلحت‌ بینـی می‌کند و نمی‌گـذارد..

saba Mo

3 روز پیش و 22 ساعت قبل

آدم بودن عبارت قشنگیه
چون فرقى بین زن و مرد نمیزاره
قلب و مغز آدمها
جنسیت نداره..

  • saba Mo : ممنون عید برشما مبارک

    1 روز, 1 ساعت

  • ارش ازاد : لایک روزتم مبا ک

    1 روز, 1 ساعت

  • D.j J-J : یه گل؟ خخ

    3 روز پیش و 21 ساعت قبل

روزی به کریم خان زند گفتند، فردی میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند. کریم خان گفت: "وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من". پس از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از او گرفتم .

کریم‌خان دستور داد چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد! اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت: پدر من تا زنده بود در گردنه بید سرخ دزدی میکرد، من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم. پس از اینکه من به شاهی رسیدم عده‌ای چاپلوس برایش آرامگاه ساختند و آنجا را ابوالوکیل نامیدند. پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیای مان را به تباهی میکشند!

پناهی_سمنانی
کریم خان زند

  • saba Mo : خواهش میکنم

    4 روز پیش, 1 ساعت

  • F...... lady : ممنون عزیزم از پستهای خوب و آموزندهتون

    4 روز پیش و 21 ساعت قبل

مادری می‌شناسم؛
که شجاعت شیر داشت و محبت باران.
استواری کوه داشت و لطافت نسیم.

مادری می‌شناسم؛
هنرمند؛
هنرش نقاشی بود.
نقش کردن وفا،
نقش کردن شجاعت و عشق.
نه بر روی بوم، بر قلب فرزندانش.

مادری می‌شناسم؛
که خطاط بود!
مشق عشق می‌کرد ...
هر شب ۱۳۳ بار
بر لوح دل می‌نوشت؛
یاعلی

مادری می‌شناسم؛
که شاعر بود‌،
و لالایی‌اش بنام زهرا،
برای زهرا ،
به عشق زهرا
در گوش فرزندش جاودانه شد.

مادری می‌شناسم؛
که احترامش در آسمان
بیشتر از زمین است.

اگر نمی‌شناسید!
از امام زمانمان سراغش را بگیرید.
بگیرید سراغ مادری را که
برای حسین زهرا سلام الله علیها
مادری کرد.

saba Mo

1 هفته و 3 روز قبل

فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است ک غذا برایش می آورد.
از آن شب ب بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم ک چرا جانش را نگرفتی!!!

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

saba Mo

1 هفته و 3 روز قبل

زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام میزد. او را گفت:
ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار است که اختیار کرده ای؟ بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که هر طعام که لذیذتر است تا من از آن نخورم به پادشاهان نرسد، آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم.
این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت نشست. قصاب کارد در دست داشت و بزد و زنبور را به دو پاره کرد و بر زمین افتاد.
مور بیامد و پای او بگرفت و بکشید.
زنبور گفت: مرا به کجا میبری؟
مور گفت: هر که به حرص به جائی نشیند که خود خواهد، به جاییش کشند که نخواهد.
و اگر عاقل یک نظر در این سخن تامل کند، از موعظه واعظان بی نیاز گردد...

جوامع الحکایات سدید الدین محمد عوفی

saba Mo

1 هفته و 3 روز قبل

پسری بااخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری میرود،
پدر دختر ميگويد:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمیدهم!
پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود،
پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر میگوید:
ان شاءالله خدا او را هدایت میکند
دخترگفت:
پدرجان مگر خدایی که هدایت میکند با خدایی که روزی میدهد فرق دارد...

saba Mo

1 هفته و 5 روز قبل

حکایت کنند که مردی مهربان و نیکخواه پیوسته دعا می کرد خدایا هر که هر گناه می کند بار آن را بر دوش من گذار.
او را گفتند:
چگونه جرات این دعا را داری و اگر مستجاب شود با چنین بار سنگینی چه خواهی کرد؟ گفت: " اگر مستجاب شود روز قیامت خواهم گفت پروردگارا چون بار همه گناهان بر دوش من است هیچ بنده ای را گناهی نیست.
همه را به بهشت بر. آنگاه من با تو سخنی دارم.

وقتی خداوند همه بندگان را به بهشت برد و درِ بهشت بسته شد با او خواهم گفت ای خدای من، اینک بنگر من هستم و تو. خود انصاف بده که آیا می ارزد چنین دستگاه عظیم جهنم و این همه مالکان دوزخ و مامورین عذاب را برای منِ ناچیز و ضعیف به کارگیری؟
مرا نیز ببخش و جهنّم را تعطیل کن. "

چنین مردمی هستند که در دلشان همه را بهشتی می خواهند اگرچه به قیمت باری باشد که بر دوش خود نهند.

عارف دیگر گفته است که دوزخ را از من پر کنید که جایی برای دیگران نماند:

چه بودی که دوزخ ز من پر شدی
مگر دیگران را رهایی بُدی
سعدی

از کتاب درصحبت قرآن
دکتر الهی قمشه ای

  • همایون طلایی : لایک

    1 هفته و 5 روز قبل

saba Mo

2 هفته پیش, 1 روز

گویند چون خزانه ی
انوشیروان عادل را گشودند،
لوحی دیدند که
پنج سطر بر آن نوشته شده بود؛

هر که مال ندارد، آبروی ندارد
هر که برادر ندارد، پشت ندارد
هر که زن ندارد، عیش ندارد
هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد

هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد...!

ادامه... دوستان
  • D.j J-J
  • F...... lady
  • پژمان تبریزی
  • احسان رضایت
  • امیر امیری
  • mrhbabak h
  • امیر عبادی
  • پسر غریبه
  • حضرت یار
  • کیوان پورایوب
  • گل همیشه بهار
  • Shahab .
  • آرش جهانی
  • صدای بی صدا
  • محسن افشار
  • سینا سینا
98 هواداران