- مهسا -

(mahssa@)

- مهسا -

2 هفته پیش, 1 روز

رقص کوردی کلی فلسفه پشتشه
دستمال داشتن نفر اول و آخر نشانه برابری همه اعضای گروه
گرفتن دست نشانه اتحاد گروه
وجود زنان در رقص نشانه اتحاد خواهر و برادری میان همه زنان و مردان و نقش اجتماعی زنان در گروه
كوبیدن پا بر زمین تهدید مهاجم و اشاره به زمینی است كه وطن گروه محسوب می‌شود
هورا و صدای جمعی به منظور ترساندن دشمن هست و نشستن در هنگام مراسم به معنی ترغیب دشمن و گروه منفور به تسلیم شدن
بلند كردن سر به معنی استمداد گرفتن از یزدان

  • - مهسا - : مچکر (gol)

    1 هفته و 5 روز قبل

  • ارش ایراندوست : عالی

    1 هفته و 5 روز قبل

نظرمنطقی و زیبای استاد الهی قمشه ای درباره آتش پرستی ایرانیان باستان

  • - مهسا - : سلام ممنون از نگاهتون

    3 هفته پیش و 3 روز قبل

  • moein Behroozi : درود بر شما. عالی بود.

    3 هفته پیش و 3 روز قبل

  • - مهسا - : (gol) (gol) (gol)

    1 ماه

- مهسا -

1 ماه و 3 هفته قبل

هرحيوان كه از دور ديدی و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو، ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان
آدمی را نيز چون نشناسی، ببين به كدام سوی می‌رود

  • - مهسا - : (gol) (gol) (gol)

    1 ماه, 1 هفته

  • پیام ⭐♥️ : (gol) (gol) (gol) (gol)

    1 ماه, 1 هفته

- مهسا -

2 ماه پیش و 3 هفته قبل

اینجا آرامگاه بزرگ مردی بنام رادمان پسر ماهک معروف به یعقوب لیث صفاری است.
رادمان نخستین کسی بود که زبان پارسی را 200 سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد. او سخن گفتن و نوشتن به زبان عربی را ننگ میدانست و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبان عربی سخن بگوید.
یعقوب لیث صفاری بر علیه خلفای عباسی بپا خواست و اعراب را از ایران بیرون راند، وی در فرمانی به تمام نقاط ایران زبان عربی را حذف و زبان پارسی دری را رایج می کند ‏تا بعدها ما شاهد پیدایش عارفان و شاعران بسیاری در فرهنگ و ادب ایران همچون فردوسی و مولوی و نظامی و حافظ و سعدی باشیم که چگونه در رونق و گسترش زبان پارسی پاسداری کردند.

  • محسن محسنی : ⚘⚘⚘

    1 روز و 12 ساعت قبل

  • - مهسا - : آمین (gol)

    1 روز و 14 ساعت قبل

  • محسن محسنی : روحش شاد میهن پرست بزرگ را....

    1 روز و 22 ساعت قبل

- مهسا -

3 ماه پیش و 4 هفته قبل

بی عرضه
نمایشی آموزنده و تاثيرگذار
نوشته آنتوان چخوف

  • - مهسا - : (gol) (gol) (gol)

    1 ماه و 3 هفته قبل

  • صدای بی صدا : عالی بود...

    1 ماه و 3 هفته قبل

  • عباس ترابی : (gol) (gol) (gol)

    3 ماه پیش و 2 هفته قبل

- مهسا -

4 ماه پیش, 1 هفته
  • چرا عقب افتاده ایم
در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم. بچه ای بسیار شلوغ میکرد
خواستم او را آرام ک
  • چرا عقب افتاده ایم
    در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم. بچه ای بسیار شلوغ میکرد
    خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید. آن بچه قبول کرد و آرام شد. قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم. ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای. به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی!!
    با کمال تعجب بازداشت شدم! در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی!! آنها با نظر عجیبی به من می نگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!! به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد!! آنها گدای یک بسته شکلات نبودند. آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند! اما در کشور ما، گول زدن به عنوان روش تربیتی استفاده می شود.
    دکتر علی محمد ایزدی

    • - مهسا - : (gol) (gol) (gol)

      1 هفته و 3 روز قبل

    • مهین دخت سروش : ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆♡

      1 هفته و 3 روز قبل

    • ♥️ 3H54N_F473M3H♥️ بوی خوش زندگی : سلام دوست عزیز محبوبی ممنون میشم عضو گروه اولم شی و پستای قشنگتو تو گروه من بزاری خوشحال میشم بیای محبوبشم کنید یا غلی

      4 ماه پیش, 1 هفته

    - مهسا -

    4 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • چرا استاد شهریار از پزشکی انصراف داد؟
یکی از خاطراتش مربوط به همان دوران دانشجوی پزشکی بودنش هست که
  • چرا استاد شهریار از پزشکی انصراف داد؟
    یکی از خاطراتش مربوط به همان دوران دانشجوی پزشکی بودنش هست که می‌گفت: در زمان دانشجویی مطبی در تهران دایر کرده بودم و مریض می‌دیدم. روزی دختری به مطبم آمد و گفت: "آقای دکتر دستم به دامنت پدرم دارد می‌میرد!" می‌گفت سریع وسایل پزشکی‌ام را برداشتم و از در مطب بیرون زدم. وقتی آنجا رسیدم دیدم خانه‌ی مخروبه‌ای است که کف آن معلوم بود که گلیمی یا زیلویی بوده که از نداری برده‌اند و فروخته‌اند. یک گوشه اتاق پیرمردی وسط لحاف شندره‌ای دراز کشیده بود و ناله می‌کرد. پدر را معاینه کردم. و چند قلم دارو نوشتم و دست دخترک دادم و گفتم برو فلان جا از آشناهای من هست. این داروها را مجانی بگیر و بیاور. همه این کارها را کردم و نشستم بالای سر بیمار زار زار گریه کردن.
    می‌گفت صاحب مریض (همان دخترک) آمده بود بالای سرم دلداری‌ام می‌داد که: "عیب نداره آقای دکتر! خدا بزرگه، انشالله خوب می‌شه!"
    می‌گفت خب من با این روحیه چطور می‌تونستم پزشک بشم؟
    راست هم می‌گفت. سید محمد حسین بهجت تبریزی نیامده بود که دکتر باشد! آمده بود تا شهریار شعر ایران شود

    • نکهت رهسپار : عاشق شد (gol) (ghalb)

      3 هفته پیش و 5 روز قبل

    • - مهسا - : (gol) (gol) (gol)

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • ... kamranifar : آلله استاد شهریارا رحمت ایلسین

      2 ماه پیش و 4 هفته قبل

    - مهسا -

    4 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • آلزايمر مادر
چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یک ساک داشت با یه قرآن ک
  • آلزايمر مادر
    چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
    گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
    گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
    گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
    آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
    گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”
    گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
    خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
    اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود، راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
    زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
    آبنات رو برداشت گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”
    دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: "مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”
    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: "چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”
    در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب میگفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”

    • - مهسا - : سلام ممنون

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • .M.ba maram : سلام دوست عزیز (gol) محبوب شدی (ghalb)

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    - مهسا -

    5 ماه پیش, 1 هفته
  • در مجلس ختمی آقای موقری کنارم نشسته بود 
و آهسته گفت خدا مرحوم را بیامرزد
آزارش به یک مورچه هم نرس
  • در مجلس ختمی آقای موقری کنارم نشسته بود
    و آهسته گفت خدا مرحوم را بیامرزد
    آزارش به یک مورچه هم نرسید
    حرف تندی به هیچ کس نزد
    اسباب رنجش خاطر کسی نشد
    هیچکس از او گِله و شکایتی نداشت
    دوست و دشمن از او راضی بودند
    وحقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت
    گفتم اینکه به راستی بیشرمانه زیستن و بیشرمانه
    مردن است نمیآمد و نمیرفت خیلی آسوده تر بود
    آخر آدمی که درطول ۷۰سال عمر آزارش به یک مدیر کل دزد منحرف -یک باج گیر -چاقو کش زورگو و...نرسیده چه جانوری است؟!
    آدمی که درطول عمر حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده
    تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نزده با کدام تعریف آدمیت و انسانیت تطبیق میکند؟! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه و تاریخ و آینده و زندگی نداشته باشد
    نیامده ایم که پس از مرگمان بگویند از کِرم خاکی بی آزارتر و از گاو مظلوم تر بود
    باید نفس کشیدنمان راه رفتنمان نگاهمان لبخندمان و.. تمام وجودمان همچون تیغی بر چشم و گلوی ستمگر و بدکار باشد. نیامده ایم فقط بخاطر اینکه مانند گوسفندی زندگی کرده باشیم
    زنده یاد نادرابراهیمی

    ادامه... دوستان
    • مجید ملک
    • farhad SARVI
    • محمد سهیلی
    • siavash nice
    • مهین دخت سروش
    • Amir Habibi
    • سعید حقیقی
    • علی اکبریان
    • ّfatemeh karimi
    • بهنام ب
    • LEYLA ~
    • Jim Fa
    • omid Amiri
    • مدیریت و برنامه نویس
    • moein Behroozi
    • ارش ایراندوست
    169 هواداران