Amirreza javer

(javer55@)

Amirreza javer

2 ماه پیش, 1 هفته [پست ثابت]

دلتون شاد

  • ava3

Amirreza javer

8 ساعت پیش و 47 دقیقه قبل [محفل هم میهنان♥️]

حکایت عجیبی است
رفتار ما آدمها
خدا می بیند و فاش نمی کند
مردم نمی بینند و فریاد می زنند...!

خدایا
صدای افکار بعضی از آدمهایت را خاموش کن!
تا صدای تو را هم بشنوند
آن قدر غرق در قضاوت هستند
که فراموش کرده اند
قاضی تویی!!

Amirreza javer

8 ساعت پیش و 48 دقیقه قبل [محفل هم میهنان♥️]

کاش همه ی آدم ها عاشق بودند ...
آدمِ عاشق ، دلش به قدری از محبت ،
پُر است ...
که جایی برای کینه ندارد ...
آدمِ عاشق ، مهربان است ...
آدمِ عاشق برای همه در
جیبش به اندازه ی کافی ،
لبخند دارد ...
شاید اگر همه عاشق بودند ؛
جنگ ها تمام می شد !
دیگر دلیلی برای جنگیدن نمی ماند ...
دعا کنیم همه عاشق باشند!

Amirreza javer

8 ساعت پیش و 49 دقیقه قبل [محفل هم میهنان♥️]

یک نفر آمد و سهم ِدل ِتنهایم شد
آمد و علّت ِبیداری ِشبهایم شد
دل به او بستم و چشم از همه کس پوشیدم
سبب ِدلخوشی ِامشب و فردایم شد
بس صدا کرده ام او را "عسلم" انگاری
اسم او باعث ِشیرینی ِلبهایم شد
شاعرم کرد غم ِچشم ِسیاهش آخر
بهترین سوژه ی اشعار ِغم افزایم شد
غزل اندر غزل از اسم ِقشنگش گفتم
زد و گل واژه ترین واژه ی غمهایم شد
بعد ِهر شعر و غزل گریه عجب میچسبد!!
گریه اصلاً نمک ِشعر و غزلهایم شد...

چه کشکی چه پشمی؟

چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت.

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صورتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.»

ادامه... دوستان
  • Hosein Khoshnoodi
  • بهارا احمدی
  • Sara ♡-♡
  • ستار کرمی
  • Reyhane M
  • مهتاب .
  • BARAN ♥️
  • hosien ۱۱۴
  • Roya ^^
  • M ***
  • لیلی ...
  • Helma* Omidi
  • _Zri Ay7-1
  • Fatemeh ..
  • غزل پاکدل
  • هنگامه آزادگان
168 هواداران