♡ꫝⅈꪜꪖ 76

(hivaaaa76@)
  • ما همیشه آدم های بلاتکلیفی بودیم...
برای پاییزی ک انقدر آمدنش را نجوا کردیم جشن رفتن گرفته ایم...
  • ما همیشه آدم های بلاتکلیفی بودیم...
    برای پاییزی ک انقدر آمدنش را نجوا کردیم جشن رفتن گرفته ایم...
    و زمستان حتما دختریست شیک پوش به رنگ برف با موهای بلوند و کفش پاشنه بلند که تق تق کنان آمده و جای پاییز را میگیرد...
    اما پاییز عاشق است، سال دیگر باز می آید...میبارد..میماند...
    پاییز عاشق است ،درس عبرت نمیگیرد ...
    "هیوانوشت"
    #یلدا

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : شرمنده اینجا با کسی حرف خصوصی ندارم

      2 روز پیش و 4 ساعت قبل

    • احسان احسان : خصوصی یه پیام بده

      2 روز پیش و 4 ساعت قبل

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : خب معرفی کن

      2 روز پیش و 4 ساعت قبل

  • بدشانسی یعنی صندلی جلویی عطرتو زده اونوقت من امتحانو خراب میکنم :) 

پ ن :عاشق عکساییم که آفتاب می
  • بدشانسی یعنی صندلی جلویی عطرتو زده اونوقت من امتحانو خراب میکنم :)

    پ ن :عاشق عکساییم که آفتاب میزنه صورتم معلوم نمیشه

    • احمد موسوی : فدات عزیزم...

      2 روز پیش و 23 ساعت قبل

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : خیلی عالیه دمتم گرم

      2 روز پیش و 23 ساعت قبل

    • احمد موسوی : بعدشم قصد دارم اگه شد کتابخونه بزنم شهرمون ...چون نداره کتابخونه

      2 روز پیش و 23 ساعت قبل

    ♡ꫝⅈꪜꪖ 76

    2 ماه پیش و 3 هفته قبل [★محـ؋ـل خوزستان ★]
  • دلگیر نشسته هاییم...
ای فال حافظ برچین...
  • دلگیر نشسته هاییم...
    ای فال حافظ برچین...

    • محمد علی : دنیا به صبر قشنگه ./. و میدونم صبر سخت و تلخه ./اختیار داری . نفرما این حرفو

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : هنوزم قامت صبر من بلنده به بلندی آرزوهام ...خجالت دادی مارو‌

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • محمد علی : خواهش میکنم . خب متن قشنگه و دیگه هیوا نوشت هم هست مگه میشه ادم نخونه /یه کم هم از داستانهای شیخ اشراق بخون . یه کم هم از تذکره اولیا ی عطار / اخرشم اونا هم میگن صبر کن :)

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    ♡ꫝⅈꪜꪖ 76

    3 ماه پیش و 2 هفته قبل [★محـ؋ـل خوزستان ★]
  • ما به فـــوت کردن و بر باد دادن آرزوهایمان عادت کرده ایم..
شب تولدمان گفتند:آرزو کن ..اما نه باصدای
  • ما به فـــوت کردن و بر باد دادن آرزوهایمان عادت کرده ایم..
    شب تولدمان گفتند:آرزو کن ..اما نه باصدای بلند..تو دلت آرزو کن...ماهم با چشمان بسته آرزوهایمان را با شمع تولد فــوت کردیم..بعدها بلندتر آرزو کردیم ،مثلا به‌قاصدک‌ها گفتیم اما باز فــوتشان کردیم و بعد با شوق به محو شدن قاصدک نگاه کردیم..نمیدانستیم قاصدک حقه باز آرزوهایمان را به فلانی نمیرساند..و حالا به بُن بَست رویاهایمان رسیده ایم...کاش با صدای بلندتر آرزو میکردیم و با صدای آرام تر تلاش.!!کاش روز تولد بیست سالگیمان لحظه فوت کردن شمع ها با صدای بلند میگفتیم:فلانی را میخواهم برای تمام روز های دلتنگی ام...به درک اگر کسی دست نمیزد...به درک اگر به گوش فلانی میرسید..به درک اگر ایراد میگرفتند...آنوقت با زبان درازتری میگفتیم : آرزو بر جوانان عیب نیست..آرزویی که حسرت شود عیب است جان دلم !!


    پ ن :وقتی همه دنبال سرسبزین تو با سنگا عکس بگیر
    مازندران-۱۴۰۰/۷

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : مرسی همچنین عزیزای تورو

      1 ماه, 1 هفته

    • Aliram Parsa : چشات سلامت.. ایشالا خدا حفظش کنه واست..

      1 ماه, 1 هفته

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : اقوام بله ولی یه عزیز هم گیلان دارم(رشت)..قدمت سر چشم

      1 ماه, 1 هفته

  • پاییز عشوه کنان می آید و تاج بر سر انار می نهد و انار خجل شده سرخ میشود...آن طرف باغ اما بیم سقوط رن
  • پاییز عشوه کنان می آید و تاج بر سر انار می نهد و انار خجل شده سرخ میشود...آن طرف باغ اما بیم سقوط رنگ‌از رخ باغ پرانده..
    نمیدانم پادشاهی انارِ دل خون را باور کنم یا خزان باغ را؟!
    و‌من میدانم هیچ فصلی ماندگار نیست...
    یلدا که شود انار تَرَک میخورد و سبزینه بهارکه از راه رسد باغ را تن پوش میکند...
    و‌من میدانم هیچ‌ فصلی ماندگار نیست..

    "هیوانوشت"

    • atabak amirkaveh : بسیارزیباااااا و عالی

      3 ماه پیش

    • ANOSHA ^ : سلام عزیزم عضو گروه اولم محفل علیشا میش

      3 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : فداتم‌من‌(استیکر خجالتش کجاس؟)

      3 ماه پیش و 4 هفته قبل

  • نبودنت دختریست عشوه گر، تازه به بلوغ رسیده که با  آرایش غلیظ پشت لب دارد ...
 و نماندنت شیخیست چاق
  • نبودنت دختریست عشوه گر، تازه به بلوغ رسیده که با آرایش غلیظ پشت لب دارد ...
    و نماندنت شیخیست چاق با ریش نامرتب و دندان های زرد که سر سفره افطار مدام دهن دره میکند...
    هر دو‌دلم را میزنند...

    "هیوانوشت"

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : ممنونم‌از کامنت

      3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • Jak Riding : سسشعر محض واسه بچه دبیرستانی :|

      3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • Ali . : افرين قانع كننده بود

      3 ماه پیش و 3 هفته قبل

    ♡ꫝⅈꪜꪖ 76

    4 ماه پیش و 2 هفته قبل [★محـ؋ـل خوزستان ★]
  • خوشا آن ساعت که نشیند دوست با دوست (doghalb) 

#پست_موقت
  • خوشا آن ساعت که نشیند دوست با دوست

    #پست_موقت

    • روانشناس مشهور : (ghalb) (gol)

      3 هفته پیش و 2 روز قبل

    • رضا شریعتی : سلام. هچ. همینطوری گفتم یعنی بین توودوستت. شماgol

      3 هفته پیش و 6 روز قبل

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : بله؟؟

      3 هفته پیش و 6 روز قبل

    ♡ꫝⅈꪜꪖ 76

    4 ماه پیش و 2 هفته قبل [★محـ؋ـل خوزستان ★]
  • نمیدانم دماغ داشت یا چشمه جوشان؟
نازنین را میگویم،همبازی من،دختر لوس همسایه که اگر جیغ ممتد مادرش ن
  • نمیدانم دماغ داشت یا چشمه جوشان؟
    نازنین را میگویم،همبازی من،دختر لوس همسایه که اگر جیغ ممتد مادرش نبود حمام هم نمیرفت...
    همان که دردانه ی بابا را فریب داد،گفت این بار من شنل قرمزی باشم و من شنل از تن کندم و تقدیم هیکل قناسش کردم،چه میدانستم فریب است و من را به آغوش حوض پرت میکند؟
    بعد از کتک کاری با ماهی قرمز تبی ناجور عایدم شد،
    مادربزرگ‌یک شبه عطارِ محل را پولدارکرد و در آخر صدقه درمانم شله زرد تجویز کرد...همه همسایه هارا کاسه دادم.. مادربزرگ‌گفت نازنین هم دیدی؟گفتم به آنها نذر نمیدهیم، سرخی تبش مرا گلگون کند و زردی شله به او رسد؟
    کاسه به دست من را فرستاد و گفت تو نونِ دلت را بخور و من به حکمِ انتقام چنگی به یاحسینِ دارچینی کاسه زدم،بی کلام کاسه دادم و در عقب گرد از نازنین زیرپایی نوش جان کردم..این زیرپایی نونِ دلم نبود مادربزگ جان ،چوبِ دلم بود که خوردم...بیست سال از آن روز ها گذشته وخاطرات حوض و ماهی زیر ساختمان پنج طبقه دفن شده اما این روز ها عجیب زندگی شبیه نازنین دماغو زیرِ پایم را خالی میکند و من هچنان هوس نونِ دلم را دارم...

    "هیوانوشت"

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : خیر....

      3 ماه پیش

    • atabak amirkaveh : شما بختیاری هستید

      3 ماه پیش

    • atabak amirkaveh : خواهش میکنم اتفاقا لذت بردم بسیارزیبا و عالی بود

      3 ماه پیش

  • مثل ته تغاری ای که جایش را به برادر تازه به دنیا آمده اش داده...شهریور را میگویم...هنوز از راه نرسید
  • مثل ته تغاری ای که جایش را به برادر تازه به دنیا آمده اش داده...شهریور را میگویم...هنوز از راه نرسیده و عرقش خشک نشده ساز آمدن پاییز میزنند...حسادت دیوانه اش کرده...کمی پاییز میشود و کمی تابستان...همه آمدن ها هم که پاییز گذاشته اند ...کسی شهریور نمی آید که نمی آید...آن ها هم که قصد رفتن دارند شهریور میروند ، که مبادا پاییز خاطره شود..حق هم دارند..خاطرات پاییز را حتی با باران زمستان هم نمیشود شُست...
    کسی حتی به شهریور تازه از راه رسیده یک فنجان چای هم نمیدهد..حق هم دارند..کسی با گرمای تابستانی چای نمیخورد که...
    پدر هم که راه به راه کولر را خاموش میکند...حق هم دارد...شب خنک میشود که...
    شهریور به تنهایی یک‌فصل شده...
    ...فصل بلاتکلیفی....

    "هیوا نوشت"

    • ♡ꫝⅈꪜꪖ 76 : ممنونم

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • دایــی امــیـرحــسـین : لایک داری ...

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • حامد ،،،. : واووو

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    ادامه... دوستان
    • m .h
    • پنام ©
    • مهدی بیخیال
    • فاطیماه شین
    • reza .
    248 هواداران