حسام الدین شفیعیان

(hesamshafieian@)

حسام الدین شفیعیان

3 هفته پیش و 6 روز قبل [شبکه اجتماعی محفل]
  • /حکایت های پند آموز/
روزی روزگاری مردی بود که هر آنچه می آموخت به کسی یاد نمیداد و خیلی خسیس و دوست
  • /حکایت های پند آموز/
    روزی روزگاری مردی بود که هر آنچه می آموخت به کسی یاد نمیداد و خیلی خسیس و دوست هم نداشت از کسی چیزی یاد بگیرد مگر آنچه خود می آموخت آنهم بصورت غیر کتابی. اما کوله تجربه داشت. و بسیار از خوبی کردن به دیگران دریغ میکرد حتی ذره ای.که روزی از کنار کودکی گذشت. کودک ایستادو به او نگاه کرد پیرمرد گفت چیه بچه نگاه میکنی.کودک کمی نگاه کردو گفت. ای مرد پیر و سالخورده تو مگر سواد نداری.گفت عجب بچه پررویی که کودک گفت من خود تویم. پیرمرد خندید و گفت عقلت کجاست نکند دیوانه ای.کودک گفت مرا نگاه کن من خود تویم. پیرمرد خندید.گفت مرا نگاه کن من همان کودکی تو هستم. که مرا درون خود گذاشته و نگهداشتی.با این همه که پیری اما همان کودک سربه بازی هستی. پیرمرد تعجب کردو گفت مگر تو بچه منی. گفت نه من خود تویم که مرا بزرگ نکردی. من کودک خساست تویم. و تو پیری خساست منی.من کودک را بزرگ نکردی تا در یاد دادن احترام به دیگری بزرگ شوم. و در آموختن از دیگری بزرگتر من فقط تجربه کردم در تو که میتوانم بزرگ شوم اما کوچک ماندم. چون مرا در خساست خود کوچک نگاه داشتی . پیرمرد آنی به خود آمد دید کودک نیست.گفت حقا که من پیر کودکی هستم. که باید کودک خساست خود را دست دلباز در درستی و یاد دادن و ادب کنم.تا او همچون من پیر تجربه به دیگران شود.ما حصل حکایت آنست که کودک های درون همه با همه پاکی آن گاهی در تربیت درون خود کودک بی رشد میمانند. و رشد آنها در همان صندوقچه تاریک روشن نمیگردد و همه کوله بار را به درون خاکدان میبرند و دیگری را رشد و کوله نمیدهند.

    حسام الدین شفیعیان

    3 هفته پیش و 6 روز قبل [شبکه اجتماعی محفل]
  • روزی مردی از کنار رودخانه ای میگذشت که دید یه نفر افتاد توی آب صدا میزد کمکم کنید الان غرق میشم. مرد
  • روزی مردی از کنار رودخانه ای میگذشت که دید یه نفر افتاد توی آب صدا میزد کمکم کنید الان غرق میشم. مرد پرید توی آب. که دید مرد بالا آمدو گفت خیس شدی برو آفتاب بگیرو حالشو ببر. روزی دیگر مرد میگذشت همان مرد را دید که در آب افتاده و دارد غرق میشود مرد فریاد میزد که مرد توجهی نکرد. گفت الکی غرق شو حالشو ببر.که دید مرد آمد روی آب. پرید توی آبو کناری کشاندش و دست بر سینه او گذاشت آب از دهان او خارج شد کم کم نفسش بجا آمد گفت چرا کمک من نکردی مگه نمیبینی غرق میشوم. گفت دروغگو هستی اگر دیروز نجاتت آمدم بدم. دروغ نمیگفتی امروز این حالت به تو دست نمیداد. مرد فکر کردو گفت دیروز و امروز یک خطر را دریافتم آن خطری که به دروغ بافتم و آن خطری که امروز مرا در خود غرق میخواست کند اما درسی که گرفتم آن بود که راستی دیروز کمک امروز میکند و دروغ دیروز کام مرگ واقعیت امروز.و مرد گفت حال که نجات پیدا کردی سعی کن دیروزت بهتر از امروزت شود زیرا هر انچه دیروز کنی امروزت بکار آید.

    حسام الدین شفیعیان

    3 هفته پیش و 6 روز قبل [شبکه اجتماعی محفل]
  • روزی مردی از بازاری میگذشت که دید دونفر درباره او دارند غیبت میکنند نزدیک شد روی خود پوشانده بود و ص
  • روزی مردی از بازاری میگذشت که دید دونفر درباره او دارند غیبت میکنند نزدیک شد روی خود پوشانده بود و صدایی تغییر داد گفت این مرد کیست که درباره او غیبت میکنید آن یک مرد گفت او مردی بد کردار بد رفتار هست. مرد گفت چه کرده با شما گفت موقعی که رد میشود سلام نمیکند و بسیار بداخلاق هست. و آن دیگری گفت مرد بسیار شلخته و بد ریخت و عصبانی هست.مرد بخود آمده گفت اینها چیز دیگری نمانده درباره من بگویند که نقاب از صورت برداشت گفت من همان مردم. هر دو تعجب زده گفتند البته آدمی خوبی هستی محض خنده گفتیم. مرد گفت من با همه آن صفت های بدی که گفتید حداقل ریاکار و ترسو نیستم. اما شما با تمام خوش رویی و ظاهر خوبتان مرا سر سفره حلاجی خود پهن کردید و در موقع شناخت من مرا تحسین. وای بر شما ریاکاران که مرا شلخته و عصبانی میبینید اما نمیدانید من فرم صورتم همینست.و مرا شلخته میدانید اما نمیدانید من یک دست لباس دارم. چگونه از همسایه خود بیخبر قضاوت کردید و آن دو سر به زیر افکندند. و سلام نکردن من به شما از آنست که اگر سلام کنم به شما مرا فرا خوانده و در گناه خود شریک حلاجی خود میکنید این ثواب را در سلام بخشیدم به آن خوردن حلاجی مردم در ریختن آبرویشان در حرفتان و مرد رفت...

    حسام الدین شفیعیان

    3 هفته پیش و 6 روز قبل [شبکه اجتماعی محفل]
  • روزی مردی مرد و رفت به آن دنیا دید آنکه مسخره اش میکرده برای او دعای خیر میکرده. آن دیگری که بی عقل
  • روزی مردی مرد و رفت به آن دنیا دید آنکه مسخره اش میکرده برای او دعای خیر میکرده. آن دیگری که بی عقل او را میدانسته خود به دیوانگی زده بوده. و یکی دیگر را که فقیر میدانسته و خوار در بهترین جا.مرد بخود آمده و دید همه جای تمسخر او را خوش آمد میگویند.همه بجای دیوانه خواندن او برای او آرامش میطلبند و همه با تمام ثروت او بجای آنکه به آنچه نبرده احترام کنند به یک داشته او احترام گذاشتند و او همان کمک به همان فقیر که او را خوار میشمرده. مرد در این عذاب روحی خود شکست و شرمنده گشت و گفت کاش جای اینها خجالت را نمیاوردم و جای این ها من هم مثل آنها بودم.

    حسام الدین شفیعیان

    3 هفته پیش و 6 روز قبل [شبکه اجتماعی محفل]
  • آن زنده که کاری نکند ، مرده به از اوست . ضرب المثل ایرانی
فرومایگان پس از پیروزی ، همآورد شکست خورد
  • آن زنده که کاری نکند ، مرده به از اوست . ضرب المثل ایرانی
    فرومایگان پس از پیروزی ، همآورد شکست خورده خویش را به ریشخند می گیرند . ارد بزرگ
    تعلل و عقب انداختن کارها، یکی از شایع ترین راههای فرار از رنج است. آنتونی رابینز
    در دوی زندگی ، همیشه هماورد را شانه به شانه ات بپندار و همیشه با خود بگو تنها یک گام پیشترم ، تنها یک گام . حکیم ارد بزرگ
    بزرگترین عیب آن است که از عیب خویش آگاه نباشیم . کارلایل

    حسام الدین شفیعیان

    3 هفته پیش و 6 روز قبل [شبکه اجتماعی محفل]
  • یکی نزد حکیمی آمد و گفت: خبر داری فلانی درباره‌ات چه‌قدر غیبت و بدگویی کرده؟
حکیم با تبسم گفت: او ت
  • یکی نزد حکیمی آمد و گفت: خبر داری فلانی درباره‌ات چه‌قدر غیبت و بدگویی کرده؟
    حکیم با تبسم گفت: او تیری را به سویم پرتاب کرد که به من نرسید؛ تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی و در قلبم فرو کردی؟

    ادامه... دوستان
    • قیصر(لقب شاهین) اردشیری
    • امیر قاسمی
    10 هواداران