مرد تنها

(gh.sh@)

مرد تنها

8 ساعت پیش و 32 دقیقه قبل

ما‎ نمی‌توانیم چیزی بالاتر از زندگی را بیافرینیم. نمی‌توانیم دست‌هایی را که خنجر می‌زنند کوتاه کنیم. نمی‌توانیم دهان‌ها را ببندیم. نمی‌توانیم قدمی به عقب بگذاریم و مسیر را تغییر دهیم. بعضی از ما آدم‌ها حتا نمی‌توانیم مُشت که می‌خوریم تلافی‌اش را جایی در کنیم یا با هرکس شبیهِ خودش رفتار کنیم. ما‎ تنها می‌توانیم دوست داشته باشیم. می‌توانیم عشق بورزیم به انگیزه‌های کوچکی که در دردهای بزرگ‌مان پنهان‌اند...

مرد تنها

1 روز و 12 ساعت قبل

لایق بودن
چیزی نیست که بشود از کسی دزد یا یادش گرفت به نظرم "لایق بودن یک نعمت ذاتی" ست!
و در همان برخوردهای اول می شود متوجه اش شد
وقتی که آرامی وچیزی ذهنت را خط خطی نمیکند
زندگی خیلی باارزش تر از معطل کردن خودمان با آدم هایی ست که دقیقا از اول میدانیم لایق در کنار ما بودن نیستند!
افرادی را در اطراف ونزدیکمان داشته باشیم که لایق زندگی و رویاهایمان باشند!

  • امین طلایی : لایک+++

    1 روز و 2 ساعت قبل

مرد تنها

1 روز و 12 ساعت قبل

تکنیک ‎استفراغ روانی چیست؟!
برای زدودن احساسات ناخوشایند و افکار منفی از استفراغ روانی استفاده کنید:

بهترین زمان صبح بعد از خواب یا شب قبل از خواب است.
حتماً در تنهایی و با تمرکز انجام شود
از قلم و کاغذ واقعی استفاده نمایید
هر چه به ذهنتان می‌رسد بنویسید بدون هیچ ترتیب و آدابی ‏
هر چه در لحظه به ذهنتان رسید را بنویسید
خود را سانسور نکنید
نترسید
بارهای اول ممکن است پریشان شوید ولی با تکرار آن، حالتان به شدت بهبود می‌یابد
بعد از استفراغ، آنها را از بین ببرید.

مرد تنها

1 هفته

منِ عزیزم؛ از تو ممنونم برای همه چیز.
تویی که بلد بودی قوی باشی، بی‌آنکه قوی بودن را به تو یاد داده باشند. بلد بودی بخندی و به دلخوشی‌های کوچک زندگی‌ات قانع باشی. تو بلد بودی آدم‌هایی که در مسیر تو قرار می‌گرفتند را دوست داشته‌باشی و در حتی بدترینشان هم ویژگی‌های مثبتی برای دوست داشتن پیدا کنی‌.
تو بلد بودی همیشه تمام تلاشت را بکنی حتی وقتی سعی بر منصرف کردن تو داشتند.
از تو ممنونم که تسلیم‌ناپذیر بودی و تسلیم زخم‌های کهنه‌ی زندگی‌ات نشدی، که پذیرفتی قرار نیست همیشه حالت خوب باشد و دردِ شکست‌های متوالی را به لذت یک پیروزیِ دلپذیر، بخشیدی.
تو بلد بودی به هر قیمتی خوشبخت نباشی و خوشبختی‌های ساده‌ی خودساخته را به خوشبختی‌های بزرگ و بدون تلاش، ترجیح دادی.
تو بلد بودی اهمیت ندهی به خیلی چیزها، که خیلی چیزها را نادیده بگیری و خیلی چیزها را نشنیده.
بلدی بودی از محدودیت‌هایت فرصت بسازی و از تکه‌های شکسته‌ی وجودت، پله.
از تو ممنونم برای همه چیز؛
تویی که بلد بودی خودت باشی، دنبال دلخوشی‌های خودت بگردی و کاری به کار هیچ‌کس نداشته‌باشی...

مرد تنها

1 هفته

با سادگی تمام بیصدا شکستیم
چه زخمهایی که از عزیزان خوردیم
اشکها را پشت لبخندی مخفی میکنیم
که خیلی درد میکند
و هیچکس نمیفهمد
ما را درد همین نفهمیدن میکشد
نه زخم‌ها!

مرد تنها

1 هفته, 1 روز

ما برای هر اتفاقی که در زندگیمان رخ میدهد داستانی درست می‌کنیم تا با حقیقت آن اتفاق روبرو نشویم.
و این یعنی:
فرار از خود
فرار از زندگی
فرار از حقیقت
و این چنین درد،‌ رنج، احساس تنهایی، استرس و غم شروع می‌شود.

مرد تنها

1 هفته و 2 روز قبل

بودن در رابطه‌های طولانی تمرین می‌خواهد. تمرین درست گوش دادن، درست نگاه کردن به تمام غم‌ها و دردهایی که در رابطه بالا می‌آید و بعد «استفاده نکردن» از تمام نقطه‌ضعف‌هایی که دوستمان به ما نشان می‌دهد.
درست رفتار کردن را تمرین کنیم و مهم‌تر از همه «درک کردن».

درک اینکه تمام ما گم‌شدگانی هستیم که به رابطه‌ها پناه می‌آوریم تا آرام‌تر شویم.
تا دیده شویم تا دوست‌داشتنی باشیم و ستایش شویم.

تا همدلی داشته باشیم که ما را در آغوش بکشد و به ما امنیت بدهد.
بودن در رابطه‌های طولانی مدت «گذشت» می‌خواهد.

آدم‌ها که به ما نزدیک می‌شوند، می‌خواهند دیده شوند و به ما اعتماد می‌کنند.

  • مرد تنها : بله ولی هنوز هستند کسانی که رابطه طولانی و واقعی دارند

    1 هفته

  • شهرام و : رابطه طولانی کمیاب شده.

    1 هفته

  • مرد تنها : متشکرم

    1 هفته, 1 روز

مرد تنها

1 هفته و 2 روز قبل

کار هر روزم شده بود... تمام ساعت فروشی های شهر را بارها و بارها زیر و رو کرده بودم تا آن ساعتی را که ماه ها قبل دست یکی از دوستانم دیده بودم پیدا کنم... هرچه بیشتر گشتم؛ بیشتر از پیدا کردنش نا امید شدم... یک ساعت ساده ولی به چشم من عجیب زیبا...

چند ماه گذشت...
با خودم گفتم فعلا یک ساعت دیگر می خرم تا روزی که ساعت مورد علاقه ام را پیدا کنم... یک ساعت خریدم... تا چند روز اول پرتش می کردم یک گوشه و حتی آن را به دستم نمی بستم اما بهتر از هیچی بود... هر بار نگاهش می کردم حس بدی بهم دست می داد چون آن چیزی که می خواستم نبود...

آن روزها گذشت...
به جایش روزهایی آمد که اولین کارم بعد از بیدار شدن بستن آن ساعت بود... من به آن ساعت عادت کرده بودم... آنقدر عادت کرده بودم که حتی وقتی ساعت مورد علاقه ام را پشت ویترین مغازه ها دیدم بی توجه از کنارش رد شدم... دستم به ساعت و چشمم به عقربه هایش عادت کرده بود...

سال ها گذشت...
حالا هر وقت آن ساعت را گوشه ی کمد می بینم تمام ذهنم درگیر می شود... درگیر آدم هایی که به چیزی یا کسی که دوست دارند نمی رسند و به اجبار برایش جایگزین پیدا می کنند...
درگیر آدم هایی که بدون دوست داشتن به چیزی یا کسی عادت می کنند... آنقدر که علاقه شان را فراموش می کنند...
درگیر آدم هایی که پای عادتشان می مانند نه پای دوست داشتنشان...

مرد تنها

1 هفته و 3 روز قبل

این واقعیت را بپذیر که هر قصه ای سرانجام، ناگزیر در نقطه ای به پایان می رسد؛
و این واقعیت را هم که اگر قصه ای تمام نشود ،قصه تازه ای آغاز نمی شود
من و تو در تمام عمر در اندیشه قصه های نو بودیم و آغاز های نو.
تمام شدن مساله ای نیست؛
چگونه تمام شدن مساله ماست

ادامه... دوستان
  • سمانه خ
  • ابوالقاسم کریمی (https://k520.ir)
  • محمد نکیسا
  • Rima Ffffff
  • آرام زمانی
  • شیر قهدریجان
  • aram T
  • Desert Rose
  • Aliram Parsa
  • گل همیشه بهار
  • امین طلایی
  • مهدی موسوی
  • mahshid ma
  • Roya Arya
  • عقاب طلایی
  • ابوالقاسم کریمی
142 هواداران