( فرامرز )

(faramarz_50@)

( فرامرز )

11 ماه پیش, 1 هفته [پست ثابت]

سلام به همه دوستان عزیز...
امیدوارم تا این لحظه خوب و خوش و سرحال باشید...
بدلیل کمرنگ شدن و افت سایت کلوب دات کام
این گروه رو بنا کردیم تا دوستانی که سالها در کلوب دور هم بودند و با هم خاطراتی داشتند...در این مکان جدید هم دور هم باشند.
و امیدوارم به همدیگه احترام بذاریم و مدتی که در اینجا هستیم باهم مهربون باشیم...
این گروه برای همه اعضا هستش،امیدوارم در حفظ و بهتر شدنش...بهتر عمل کرد را داشته باشیم...
با آرزوی موفقیت برای تک تک شما همراهان عزیز و محترم...
آدرس:
https://mahfel.com/group/cloob

( فرامرز )

5 ماه پیش و 3 هفته قبل [♡سرای شادی♡]

پسر عاشق دختری بود که او را اذیت می‌کرد و همواره به او زخم زبان می‌زد.
یک روز دختر به پسر گفت: دیگر نمی‌خواهم ببینمت. تو از چشمم افتادی.
پسر ناراحت شد. به دختر التماس کرد و گفت که عاشق اوست. اما دختر به حرف‌های پسر توجهی ننمود و با بی‌اعتنایی او را ترک کرد.
چند ماه بعد دختر تغییری در قلبش احساس کرد. دور بودن از پسر باعث شده بود که او به چیزهایی بیندیشد که تا آن روز متوجه آنها نبود. دختر تشخیص داد که از صمیم قلبش پسر را دوست دارد و بدون او نمی‌تواند زندگی کند.
پس یک دسته گل زیبا خرید، به دیدن پسر رفت و به او گفت: فقط یک شانس دیگر به من بده. من تو را دوست دارم و به عشق تو نیازمندم. قول می‌دهم که از این به بعد هرگز قلب تو را نشکنم.
اما پسر فقط خندید و خندید…
و بعد از چند دقیقه گفت: فقط یک احمق می‌تواند به رابطه با کسی برگردد که آن همه آزارش داده و قلبش را شکسته است.
دختر که احساس ناامیدی شدیدی می‌کرد، شروع کرد به گریه کردن.
اما پسر بازوهایش را دور او حلقه کرد، او را محکم نگه داشت و گفت:
و من یکی از آن احمق‌ها هستم!

( فرامرز )

5 ماه پیش و 3 هفته قبل [محفل خوبان]

وقتی ۱۵ ساله بودی و من به تو گفتم که دوستت دارم؛ صورتت از شرم قرمز شد و سرت را به زیر انداختی و لبخند زدی.
وقتی ۲۰ ساله بودی و من به تو گفتم که دوستت دارم؛ سرت را روی شانه‌هایم گذاشتی و دستم را در دستانت گرفتی. انگار از اینکه مرا از دست بدهی، وحشت داشتی.
وقتی ۲۵ ساله بودی و من به تو گفتم که دوستت دارم؛ صبحانه مرا آماده کردی و برایم آوردی، پیشانی‌ام را بوسیدی و گفت: «بهتره عجله کنی. داره دیرت می‌شه.»
وقتی ۳۰ ساله شدی و من به تو گفتم که دوستت دارم؛ به من گفتی: «اگه راستی راستی دوستم داری، بعد از کارت زود بیا خونه!»
وقتی ۴۰ ساله شدی و من به تو گفتم که دوستت دارم؛ تو داشتی میز شام را تمیز می‌کردی و گفتی: «باشه عزیزم، ولی الان وقت اینه که بری تو درس‌ها به بچه‌مون کمک کنی.»
وقتی ۵۰ ساله شدی و من به تو گفتم که دوستت دارم؛ تو همان‌طور که بافتنی می‌بافتی، به من نگاه کردی و خندیدی.
وقتی ۶۰ ساله شدی و من به تو گفتم که چقدر دوستت دارم؛ تو فنجان دمنوش را دستم دادی و به من لبخند زدی.
وقتی ۷۰ ساله شدی و من به تو گفتم دوستت دارم؛ در حالی‌که روی صندلی راحتی‌مان نشسته بودیم، من نامه‌های عاشقانه‌ات را که ۵۰ سال پیش برای من نوشته بودی، می‌خوندم و دستانمان در دست یکدیگر بود.
وقتی ۸۰ ساله شدی؛ این تو بودی که گفتی که مرا دوست داری. نتوانستم چیزی بگویم؛ فقط اشک در چشمانم جمع شد. آن روز بهترین روز زندگی من بود. چون تو هم گفتی که مرا دوست داری. وحشتناک دوستت دارم.

  • Asra Manswr : خیلی جالب.. سلام وقت بخیر ممنون حضور قشنگ تون سر فراز باشید.

    5 ماه پیش و 3 هفته قبل

( فرامرز )

5 ماه پیش و 3 هفته قبل [نگاه تو]

مردی صبح از خواب بیدار شد و با همسرش صبحانه خورد و لباسش را پوشید و برای رفتن به کار آماده شد.
هنگامی که وارد اتاقش شد تا کلیدهایش را بردارد، گرد و غبار زیادی روی میز و صفحه تلویزیون دید!
به آرامی خارج شد و به همسرش گفت: دلبندم، کلیدهایم را از روی میز بیاور.
زن وارد شد تا کلید‌ها را بیاورد؛ دید همسرش با انگشتانش وسط غبار‌های روی میز نوشته: یادت باشه دوستت دارم
و وقتی خواست از اتاق خارج شود، صفحه تلویزیون را دید که میان غبار نوشته شده بود: امشب شام مهمون من
زن از اتاق خارج شد و کلید را به همسرش داد و به رویش لبخند زد.
انگار با لبخندش به همسرش خبر می‌داد که نامه‌اش به دست او رسیده است.
این همان همسر عاقلی است که اگر در زندگی مشکلی هم بود، مشکل را به وسیله معجزه عشق و دوست داشتن به خوشحالی و لبخند تبدیل می‌کند.

( فرامرز )

5 ماه پیش و 3 هفته قبل [کلوب]

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده مخصوص صبحانه را برای شام شب تهیه کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.
یادم می‌آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت‌ها شده است؟ در آن وقت، همه کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می‌کردم که داشت مربا روی آن بیسکویت‌های سوخته می‌مالید و لقمه لقمه آنها را می‌خورد.
یادم است آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت‌ها از پدرم عذرخواهی کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویت‌های خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت‌هایش سوخته باشد؟ او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی‌کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسان‌هایی است که پر از کم و کاستی هستند. در طول این سال‌ها فهمیده‌ام که یکی از مهمترین راه‌حل‌ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار، درک و پذیرش عیب‌های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت‌های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان‌ها رابطه‌ای داشته باشی که در آن، بیسکویت
[ادامه...]

( فرامرز )

6 ماه پیش [کلوب]

می تواند
پینه های دست باشد
یا بوسه ای روی گونه دختر
اشک های نادیده باشد
یا دست نوازشی روی سرِ پسر
می تواند حتی یک پلاک خاک خورده باشد
چه ترکیب عاشقانه ایست
این " #پدر "....

  • -she- ‌ : لایکـ و محبوبیـــ محبوبـم کنـــ (gol)

    6 ماه پیش

( فرامرز )

6 ماه پیش [کلوب]

دختر کوچکی هر روز پیاده
به مدرسه میرفت و برمیگشت.
آن روز صبح هوا رو به وخامت گذاشت وطوفان و رعد وبرق شدیدی درگرفت.
مادر کودک نگران شده بود که مبادا دخترش از طوفان بترسد به همین جهت تصمیم گرفت با اتومبیل خود به دنبال دخترش برود.

در وسط های راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که با هر رعد و برقی می ایستد به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند.

زمانی که مادر از او پرسید چه کار میکنی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ به نظر بیاد چون خدا داره
از من عکس میگیره

در هنگام رویارویی
با طوفان های زندگی
لبخند را فراموش نکنید!
خداوند به تماشا نشسته است...

( فرامرز )

6 ماه پیش [کلوب]

عشق هميشگي است، اين ما هستيم كه ناپايداريم. عشق متعهد است و مردم عهد شكن، عشق هميشه قابل اعتماد است، اما مردم نيستند.««لئوبوسكاليا»

کلوب

  • ⋆ مینا ⋆ : سلام روزتون مبارک الهی که همیشه سلامت باشید و سایه اتون بالا سر خانواده

    6 ماه پیش

  • ( فرامرز ) : سلام مینا خانم ....مرسی خوبم شما چطورید؟هستم...درگیر کار و زندگی و روزهایی که مثل برق باد میگذره این وسط عمر ماهاست که داره هر روز کوتاه و کوتاهتر میشه

    6 ماه پیش

  • ⋆ مینا ⋆ : سلام آقا فرامرز خوبید کجایید کم پیدایی ؟!!!

    6 ماه پیش

( فرامرز )

6 ماه پیش و 2 هفته قبل [کلوب]

همسایه داشتیم به خانمش می گفت منزل.
خانمش اومده بود خونه ما پیش مادرم، اومد دنبالش.
برادرم در رو باز کرد؛ آقاهه گفت «منزل ما اینجاست؟»
برادرم گفت «نه، منزل شما ته کوچه است»
بنده خدا تا ته كوچه در همه خونه ها رو زده بود …

  • آرزو معین : (khandeh)

    6 ماه پیش, 1 هفته

( فرامرز )

6 ماه پیش و 2 هفته قبل [کلوب]

ای داد ازقلم
که هرچه نوشت ازغم نوشت

کاش...

شکسته میشد قلم هنگام نوشتن
که غم راتاج سر ما
ماراخاک پای غم نوشت.

چگونه رهاشوم ازسرنوشتی
که خاک مرا ازغم سرشت...؟

ادامه... دوستان
  • مجید .ر
  • ازیتا رحیمی
  • زهرا (ارشد سرای شادی)
  • سینا سینا
  • الینا ..
  • Rojan Girl
  • فرهاد فدایی
  • BAQER ALI
  • asal asaljoon
  • زهره م
  • رامین کامرانی
  • گل همیشه بهار
  • علیرضا سلطانی
  • ⋆ مینا ⋆
  • حمید رضا بیرانوند
  • ابوالقاسم کریمی
60 هواداران