الیاس م

(@elyas)

الیاس م

2 ماه پیش, 1 هفته

جامعه ی احمق ها
استالین در یکی از جلسات معمول خود ، خواست که برای او مرغی بیاورند:
او آن را گرفت و در حالیکه با یك دست آنرا می فشرد با دست دیگر شروع به کندن پرهای آن مرغ کرد...
مرغ از درد فریاد می زد و سعی می کرد از هر راهی که شده فرار کند ولی نتوانست چون دستان استالین برای او خیلی نیرومند بود
‏خلاصه استالین بدون هیچ مشکلی توانست همه پرها را از بدن مرغ بکند و پس از پایان کار به یارانش گفت: "حالا ببینیدچه اتفاقی می افتد..
او مرغ را روی زمین گذاشت و از او دور شد ، رفت تا مقداری گندم بیآورد...
‏همکارانش در کمال تعجب او را مشاهده می کردند ، درحالیکه مرغ بیچاره در حال درد و خونریزی بود او را دنبال می کرد ..
سپس استالین با دانه های گندمی که در دست داشت مرغ را به هر گوشه از اتاق بسمت خود میکشید..
در همه این مراحل مرغ پی در پی او را تعقیب میکرد و قدم به قدم دنبال او میرفت.‏در این مرحله استالین به دستیاران متعجب خود روی کرد و گفت : احمق ها به همین راحتی اداره می شوند...
مشاهده کردید که مرغ با وجود تحمل تمام دردهائی که من برای او ایجاد کردم باز هم مرا تعقیب کرد تا دانه ای برای زنده بودنش از من بگیرد...‏
نتیجه : جامعه ی احمق ها هم به همین راحتی اداره میشود...

الیاس م

3 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • چقدر خوبه که آدم وقتی این جهان رو ترک می کنه به چند نفر از هم نوع خودش کمک کنه

و چه قدر خوب میشه
  • چقدر خوبه که آدم وقتی این جهان رو ترک می کنه به چند نفر از هم نوع خودش کمک کنه

    و چه قدر خوب میشه که دیگران هم (اولیا) با رضایت کامل این کار رو انجام بدن

    ایثار و از خود گذشتگی کار هرکسی نیس امیدوارم خداوند این لیاقتو به من و خانواده ام بده!

    دوست دارم اگه قراره به مرگ طبیعی بمیرم، حداقل، کمکی به دیگران کرده باشم

    شما دوستان هم می تونید مث من تو سایت اهدا عضو ثبت نام کنید

    http://www.ehda.ir/RegisterMember/UserRegiseter.aspx

    خوبی اینکار اینه که بعد از مرگ مغزی روند اهدا عضو تسریع پیدا می کنه

    هر چند باز هم اولیا دم باید رضایت بدن ولی تصور اینکه

    آخرین خواسته فرزندشون چی بوده برای اولیا مهم جلوه پیدا می کنه!

    خدا رو چه دیدی شایدم رضایت دادن!

    با ثبت نام نیازی نیس پرینت کارت رو داشته باشید

    چون پس از حادثه، استعلام از اون بیمارستان گرفته میشه!

    قبلا کارت اهدا رو واسه شخص ثبت نام کننده پست می کردن

    ولی الان دیگه اینکار انجام نمیشه(به علت هزینه پستی)

    پس نگران این نباشید که کارت به درخونه تون ارسال بشه و خانواده تون رو ناراحت کنه!

    یادم نمیاد به ایمیلم چیزی فرستاده باشن ولی می تونید با شماره

    ردیابی که می دن بعد ثبت نام، سر بزنید

    و از فرایند صحیح ثبت نام اطلاع پیدا کنید و ازش پرینت بگیرید!

    الیاس م

    4 ماه پیش

    ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ، بععععععع!
    ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏ میسپارند. برای همین از ته قلبم ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. شب بدی بود. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ صبح بر من چه گذشت و شب را چطور ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ دم به دم ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.
    ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ؛ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و به رسم قدیم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊ ﺑﻊﮐﺮﺩﻡ. بععععع.

    ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یکدفعه ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ! خدا را چه دیدی، شاید ﻓﺮﺩﺍ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ!

    ﺣﺎلا ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧ ﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

    ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ؛ قصاب ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮبیست. خیلی ﻫﻮﺍﯼ من را ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ. پریروز ﭼﻨﺪﺗﺎیی ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ این طور شنیدم که ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ، مثل ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ!

    خر عمو مراد یادت هست، که با تفاخر یونجه میخورد و خدا را بنده نبود؟ پریروز او را آورند تا برای یک کبابی آماده کنند!

    خلاصه از بابت من دل نگران نباشید. یادم رفت بگویم که مواظب خودتان باشید، یک وقت خودتان را مفت و ارزان نفروشید؛ امروزه روز ارزش ما از آدم ها بیشتر شده! بدانید که همه چیز ما ارزشمندتر از انسان هاست؛ کود ما، پشم ما، و ... و ...! خلاصه د
    [ادامه...]

    الیاس م

    4 ماه پیش

    یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.
    پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید.

    سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

    شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن انتخاب کنید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.

    قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.

    پیرزن در حال مرگ است، شما باید او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

    شما باید پزشک را سوار کنید زیرا او قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.

    شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او پیدا کنید.

    از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
    سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران منتظر اتوبوس می مانیم.

    پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند.

    چرا؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (
    [ادامه...]

    • -she- ‌ : سلام لایک و محبوبین

      2 ماه پیش, 1 هفته

    الیاس م

    4 ماه پیش

    مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.


    متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .


    اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند !

    الیاس م

    4 ماه پیش, 1 هفته
  • آقای ﻣﺠﺮﯼ : ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟

ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺳﺮ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﮔﻞ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ
  • آقای ﻣﺠﺮﯼ : ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟

    ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺳﺮ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﮔﻞ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ

    ﻣﺠﺮﯼ : ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ؟

    ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﻧﻪ

    ﻣﺠﺮﯼ : ﭘﺲ ﭼﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﮐﺮﺩﻩ؟

    ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ،

    ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ، ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻭﺍﺳﻢ ﻋﺎﺩﯼ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ناﺭﺍﺣﺘﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ...

    ادامه... دوستان
    • امیر قاسمی
    14 هواداران